شما در بخش انجمنهای گفتگو سایت دکتر رهام صادقی هستید، برای آشنایی با امکانات متنوع دیگر سایت اینجا کلیک کنید


به اينستاگرام سايت بپيونديد

حرفای آزار دهنده پدرم

  1. با سلام
    خواهش می کنم کمکم کنین من دیگه تحمل حرفای پدرمو ندارم
    پدر من یه آدم بد دهن و تلخه . اینقدر مامانو اذیت کرد که مامانم گذاشت رفت . الان نوبته منه . از صبح که از خواب پا می شه سر بهونه های الکی سر من قر می زنه . باور کنین من کاری نمی کنم که اونو عصبانی کنم این کارا عادتشه .
    بهم می گه هم سن و سالای تو مادر 2 تا بچن (آخه دخترعموم 13 سالگی با یه مرد ازدواج کرد الان دائم اونو به رخ من می کشه ) . همش باهام دعوا می کنه هر چقدر بهش احترام می ذارم ولی انگار نه انگار یه جوری باهام رفتار می کنه انگار من تو این خونه اضافی ام
    بهم می گه خودتو بکش
    صبح تا شب من تو این خونم بازم به من شک داره . باورتون نمی شه این سه ماه تابستون من 2 بار بیشتر از این خونه بیرون نرفتم . اون دوبارم که رفتم 2 روز تمام دعوام کرده و...
    بهم می گه  باید با پسرعموت ازدواج کنی
    زیر نظر دکتر روانپزشکه امروز بهش گفتم میرم این رفتاراتو  به دکترت می گم سر این مسئله منو زد
    بعضی وقتا که میام نت میاد می گه چت می کنی منم یه بار با خودم گفتم هر چقدر که بگم نه  باور نمی کنه گفتم آره . اینقدر زده تو دستام که جاشون هنوز مونده
    یه برادر 5 ساله دارم اونقدر به اون محبت میکنه ظهر که از سرکار میاد اونو برمیداره تا شب میبره کوه گردش همه جا . از پشت درم قفل می کنه  . مثلا من بچه ی بزرگ این خونم .
    پارسال با هزار مصیبت دانشگاه سراسری قبول شدم امسال می گه نرو دانشگاه تو بی عرضه ای به هیچ جا نمی رسی.
    دائم داره اعتماد به نفسمو ازم می گیره
    تو رو خدا کمکم کنین من چطور با این آدم زندگی کنم
     
  2. پگاه عزيزم سلام

    من به تو قول مي دم آينده روشني داري .... آنقدر روشن كه پدرت هم مجبور ميشه غرورش رو كنار بزاره و به تو افتخار كنه.

    سعي نكن باهاش كل كل كني . احتمالاً او ن به خاطر نبود مادرت بهونه گير شده و از جنس زنان متنفر...
    پسر عموت چه جور آدميه... اگه پسري باشه كه با تحصيل تو موافق باشه و تقريباً با تو هم نظر باشه چه اشكالي داره كه باهاش ازدواج كني؟؟
    ببين يه توقع كاذبي تو دختراي اين دور و زمونه به وجود اومده كه براي ازدواج بايد حتماً به پسري بله بگن كه از هر لحاظ ايده آل باشه... اين درست نيست .

    اگه يه نگاه به ظاهر و باطن خودمون بندازيم متوجه ايرادها و اشكالهاي زيادي تو خودمون مي شيم. پس بايد يه كوچولو گذشت داشت... اختلاف سليقه هاي جزئي (نه كلي و مهم ) رو بايد ناديده گرفت و به آيند اميدوار بود.... البته اينا براي زمانيه كه شما تا حدودي متمايل به زندگي با ايشون باشيد...

    سعي كن از بزرگاي فاميل كمك بگيري . تو كه اونقدر باهوش و با همت بودي كه تونستي دانشگاه سراسري قبول بشي پس ميتوني از عهده اين مشكل هم بر بياي.
    گفتي پدرت پيش روانپزشك مي ره ... خوب اين يه نشونه خوبيه كه پدرت هم قبول داره كه رفتارش مشكلي هست و همين رفت پيش پزشك نشون ميده كه خودش هم سعي داره اين مشكل رو حل كنه. تو هم سعي كن با زبون و درست كردن غذاهاي مورد علاقه اش اونو آروم كني. انشاء الله كه موفق باشي
     
  3. پگاه جون هر جوری شد جانزن
    کم نیار
    اگه اعتماد بنفستواز دست بدی دیگه کاری نمیتونی بکنی
    قوی باش
    به بابات ثابت کن از هر پسری تواناییت بیشتره
    نماز بخون واز خدا بخواه بهت کمک کنه
    ازش بخواه بهت اعتمادبنفس بده
     
  4. پگاه جون هر جوری شد جانزن
    کم نیار
    اگه اعتماد بنفستواز دست بدی دیگه کاری نمیتونی بکنی
    قوی باش
    به بابات ثابت کن از هر پسری تواناییت بیشتره
    نماز بخون واز خدا بخواه بهت کمک کنه
    ازش بخواه بهت اعتمادبنفس بده
     
  5. سلام
    از نوشته ای شما بسیار متاثر شدم.................
    واقعا هنگ کردم چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    فقط همینو بگم هر رفتاری که از شما سربزند که در آن هدف شما درس عبرت دادن به پدرتان باشد مثل شمشیر دو سر میباشد،که یک سر آن مورد اصابت خودتان قرار میگیرد.

    به خدا توکل کن.
    که هیچ کس با اندازه اون نمیتونه کمکت کنه.
    یک حکایتی دیروز از تلویزیون شنیدم خیلی زیبا بود دوست دارم براتون بویسم:
    یک روز یک بنده ای رو میکنه به خدا میگه خدا جون ازت گلایه دارم خدا میگه بگو
    میگه :
    وقتی که کنار ساحل خوشی ها و خوشبختی هام نگاه میکنم 2 تا رد پا میبینم که یکی مال خودمه یکی مال شماست.
    اما وقتی به ساحل غم هام و بدبختی های زندگی ام نگاه میکنم یک ردپا میبینم.
    خدا جون چرا تو غم هام منو تنها میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدا یه نگاهی بهش میکنه میگه :
    اون یک رد پا ردپای منه که تو غم ها و بدبختی ها و گرفتاری هات تورو بغل میکنم و تو خبر نداری!!!!!!!!!!!!
    فکر میکنی تنهای اما این تو نیستی داری از مشکلات رد میشی منم که دارم بغلت میکنم و تو رو از مشکلات و گرفتاری ها رد میکنم.

    پس همه جا خدا با ماست.
     
  6. با عرض سلام .
    گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر     آری شود ولیکن به خون جکر شود .
    پگاه خانم تقرباً احساس شما را درک می کنم . خدمتان اول عرض کنم که اگر پدرتان در حق شما ظلم میکند شما سعی کنید که این مسئله را به برادر کوچکتان ارتباط ندهید و با او کاری نداشته باشید . می دانیم که ندارید ولی شیطان وسوسه گر است
    2 ـ شما که می دانید پدرتان حرف راست را گوش نمی دهد چرا کار را بدتر می کنید و به او دروغ می گوید . او باور نکند ، ولی بهانه ای هم ندارد . وقتی شما می گوید چت می کنم او بهانه دستش می آید . اگر می خواهید به روانشناسشان چیزی بگوئید از تلفن استفاده کنید ولی به پدرتان چیزی نگوئید و از روانشناس بخواهید به پدرتان در مورد صحبت کردن شما چیزی نگوید . این طور که معلوم می شود شما به سن رشد رسیده اید و میتوانید سرپرستان را خودتان انتخاب کنید آیا می توانید با مادرتان زندگی کنید ؟ اگر بله که با ایشان تماس بگیرید در غیر این صورت من در روزنامه خوانده ام که می شود به کلانتری رفت و در آنجا مشاوره کرد .ولی حاضرم قسم بخورم که هرشب کتک خوردن و هر روز نان خشک خوردن به ساعتی دور از خانه بودن ارزش ندارد . به هیچ عنوان درستان را ترک نکنید به هیچ عنوان . بیشتر اشتباهات ما مردم به خاطر بی سوادی است . در مورد پسر  عمویتان در مورد ایشان آیا شناخت دارید . اگر او را خوب می بینید شاید کلید نجات شما از خانه باشد در غیر این صورت شما از خون پدر تان هستید و مطمئناً در این وضعیت با او ماندن بهتر است . سعی کنید زیاد مطالعه انجام دهید . با پدرتان از راهی که او دوست دارد وارد شوید. در کل باید صبر کنید و مطالعه انجام دهید و زندگی با شرافتتان را دو دستی بچسبید . هرگز خدا را فراموش نکنیم .
    تجربه ها چه بسیارند و تجربه پذیرها چه کم . امام علی (ع)
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  7. با سلام
    دوست گرامی ،خواندن معضلات شما بسیار غمناک و متاثر کننده بود ولی همونطور که قدما گفتند :"از پس هر فرازی،فرودی و از پس هر فرودی، فرازی هست" شک نکنید!! ولی عبور از این معبر دو چیز لازم داره:
    1- صبر،صبر،صبر و باز هم صبر و قطعاً با اتکال به خدای لایزال.
    2- مرور زمان.(که اجرای این بند واقعاً سخته ولی اگر بسلامتی تموم بشه به قله ای خواهی رسید که اصلاً فکرش رو هم نمیکنی).
    منهم معتقدم با تماس با پزشک ایشون و مادرتون کمی از بار فشار زندگیتون کاسته و به بار تحمل و گذر زمان، بیافزائید.ضمناً ازدواج با پسر عمویتان را اگر پسر خوبیست مد نظر داشته باشید.
    در پایان باز هم تاکید میکنم هیچگاه و به هیچ عنوان از یاد خدا غافل نشوید.ما هم اگر قابل باشیم دعا میکنیم  تا معضل شما رفع و به سرانجامی خوب منتهی شود.انشالله
    موفق باشید.
     
  8. سلام عزیزم وقتی این نوشته رو خوندم اشک تو چشمام جمع شد شایدشرایط زندگیت مثل من نباشه ولی ازنظر اینکه پدرم خیلی رو من وسواسه وهمش دعوا داریم وگاهی پدرم منو میزنه با مشکلی که داری بایدخیلی صبور باشی خدا باصابران. خیلی پاپیچش نشو اگه اون اذیتت می کنه تو عکسشو انجام بده یعنی بهش محبت کن به برادرت جلوی پدرت محبت کن . اگه بتونی یه روز و پدرتو صداکن بگو می خوام باهات صحبت کنم درمورد مشکلاتون با هم صحبت کنید بگیداگه مادر رفته من که هستم چه مشکلی با من دارید؟ یا من چکارکردم با من این رفتار ودارید؟ خیلی حرفای دیگه میشه زد تاکم کم پدرتونو آروم کنید. حتماراضیش کنید وبرید دانشگاه وبهش ثابت کنید توانایی واستعداد دارید. دعا میکنم انشاا... مشکلت حل بشه.

    موفق و موید باشی وزیر سایه خداوند
     
  9. خیلی ممنون از کمک همه دوستای خوبم
    پدرم اهل حرف هم نیست که باهاش حرف بزنم یکبار بهش گفتم چرا اینجوری می کنی مگه من چیکارت کردم هیچی نگفت
    ودر مورد پسر عموم یه پسر 26 ساله ست . پسر سر به زیرو خوبیه . شغلشم دبیره. ولی خانواده پدرم به قدری مامانمو اذیت کردن میترسم منم مثل مامانم بشم از طرفی هم مامانم راضی نیست من با اون ازدواج کنم . من از این ناراحتم که پدرم چرا باید اینکارارو بکنه که من بخاطرش از الان به فکر ازدواج باشم مگه من چند سالمه از الان خودمو اسیر کنم.
    پدرم اصلاً منو به حساب نمی یاره هر روز با عموم داره در اینمورد حرف می زنه . وقتی هم یه چیزی می گم می گه غلط می کنی یا با اون ازدواج می کنی یا هیچ وقت نمی ذارم ازدواج کنی . می گه تو هنوز بچه ای خیر و صلاح خودتو نمی دونی .
    خواهش می کنم بهم بگید من چطوری می تونم تن به این ازدواج ندم ؟
     
  10. سلام

    پگاه جان وضعیتت رو درک میکنم ... سخته که در این سن این ظلمها رو ببینی!
    ولی به نظرم به هیچ وجه اجازه نده اینطور باهات رفتار کنه.انقدر مقاومت کن تا دیگه متوجه بشه تو ظلم پذیر نیستی! مقاومت کردن هم تنها این نیست که دعوا راه بندازی و وضع رو بدتر کنی...

    اول با سیاست و زبون و... (با توجه به اینکه الان مامانت هم پیشش نیست ،اون الان در وضعیتی هست که وقتی یک نفر کوچکترین محبتی بهش بکنه شدیدا تحت تاثیر قرار میگیره) ،حتی اگر از دل راضی نیستی تظاهر کن.

    اگر دیدی از این راه هم نمیتونی نتیجه بگیری با چند تا از فامیلا مثل پدر بزرگی مادربزرگی دایی و... خلاصه اون کسانیکه احساس میکنی رابطه ی نزدیک تری باهاشون داری این مشکلات رو درمیون بذار و ازشون کمک بخواه. ولی همه چیز رو هم بهشون نگو...

    این راهها رو که رفتی و نتیجه نگرفتی بازهم هرگز زیر بار این پیشنهادهای ظالمانش نرو! اونوقت روش مقاومت کردنت رو مجبوری تغییر بدی مثلا تهدیدش کن که میری پیش مامان بزرگت زندگی میکنی و اینکه به فامیلها میگی که مجبورت به ترک تحصیل و ازدواج میکنه...
    خلاصه کاری کن که رگ غیرتش بلند شه ... شاید اینطوری کمی متوجه عواقب این برخوردهاش بشه.

    میدونی هیچ مردی هرقدر هم که بد باشه دوست نداره خونوادش از هم پاشیده بشه و نزد دیگران ، فامیل ، دوستان و... به عنوان یک مرد بی عرضه جلوه کنه.... وقتی مامانت پیشتون نیست ، حالا دیگه براش خیلی سخت تموم میشه که دیگران متوجه این رفتارهای بدش با تو هم بشن.
    پس خونه ی آخر همینه که دست بذاری رو غیرتش تا به خودش بیاد!
    یادت نره که یک انسانی و هیچکس حتی پدر و مادرت حق ندارن مانع رسیدن تو به خواسته های به حقت بشن!(متاسفانه در جامعه ای زندگی میکنیم که اگر پدری هم دست روی فرزندش بلندکنه جایی واسه اعتراض و شکایت نیست!!!) پس خیلی مراقب خودت باش.

    در مورد ادامه تحصیلت هم به قدری مصمم سر حرفت وایستا که دیگه به خودش اجازه نده همچین حرفی بزنه .

    در مورد ازدواج هم هرگز زیر بار نرو! بعضی از دخترها هستن که واسه فرار کردن از وضع موجود خونواده زیر بار ازدواج های این شکلی میرن .... اونهم ازدواجی که از روی فکر نبوده ،تنها به ظاهر واسه بهتر شدن وضع موجود!... ولی معمولا نتیجه ی عکس میده. در واقع از چاله درمیان و میفتن تو چاه!
    برای ازدواج باید ذهنت درگیر مشکلات مهم نباشه تا بتونی به درستی تصمیم بگیری.و الان تو در شرایطی نیستی که بخوای براساس منطق و مصلحت در این زمینه تصمیم بگیری.

    من تعجب میکنم اینکه میگی پدرت تحت نظر روانپزشک هست پس دارو مصرف میکنه ، کسانی هم که داروهای روانپزشکی رو مصرف میکنن بعد از مدتی خیلی آرومتر میشن و خوابشون هم معمولا بیشتر میشه ، کلا مثل گذشته آزارشون به کسی نمیرسه ... یعنی یک جورایی دچار کرختی میشن .

    حالا مطمئنی که داروهاش رو مصرف میکنه؟! من که شک دارم!!!
    اگر مطمئن شدی که داروهاشو مصرف نمیکنه با پزشکش طوری که پدرت متوجه نشه در میون بذار...
    با مصرف به موقع داروهاش بیشتر مشکلاتت حل میشه چون اون موقع دیگه حال اینو نداره بخواد بهت گیر بده.

    درنهایت بعد از این سختی ها با تلاش بیشتر آینده ای برای خودت بساز که فردا همین پدرت از کرده ی خودش پشیمون بشه.

    شاد باشید.
     
    تشکر شده توسط : 4 کاربر
  11. سلام خانم سایه ممنونم از راهنماییتون
    من دایی و خاله ندارم مامانم تک دختر بوده پدربزرگم و مادر بزرگم فوت کردن . مامانم یه دایی داره فقط الانم رفته پیش اون
    پدر من الان نزدیک 10 ساله قرص اعصاب مصرف می کنه ولی داروها هم هیچ اثری نداره شبا کلونازپام و آمی تریپتیلین 50  و چند تا قرص دیگه می خوره  ولی صبحا از ساعت 5 صبح بیداره خیلی هم سرحال !
    تصمیم گرفتم یه روز برم پیش دکترش و یکم از رفتاراش بگم. جوری خودشو پیش دکتر نشون میده دکتر فکر می کنه چقدر مرد آرومیه . یکم می ترسم چون اگه پدرم بویی ببره خفم می کنه
     
  12. سلام

    پگاه جان با این پست اخیرت فکر میکنم یک جورایی تنهایی
    میدونی با این وضعیت به این نتیجه رسیدم که پدرت الان فقط هدفش اینه که از زیر بار مسئولیت تو یک جورایی خودشو راحت کنه. در واقع با توجه به اینکه وضع زندگیش اینطوری شده و خونوادش از هم پاشیده شدن میخواد تو رو عروس کنه تا حداقل یکی از دغدغه هاش کم بشه.
    به نظر من بازهم راه هست...
    همونطور که تو پست قبلیم هم گفتم با سیاست و زبون باهاش راه بیا حتی اگر از دل راضی نیست تظاهر کن! اون الان فقط تشنه ی محبته ... تا میتونی واسش خود عزیزی کن. یک جورایی دلش رو بدست بیار .
    اینطور نباشه که در مورد مامانت پیشش بشینی و مدام حرف بزنی و گله کنی... گذشته رو مدام جلو چشش نیار!... من احساس میکنم یک جورایی درمقابلش جبهه هم میگیری که حساستر شده .... اصلا حق با تو و مامانت هست ولی عزیزم الان به فکر خودت و نجات خودت باش. زرنگ باش !
    یک جورایی بهش نشون بده که فقط الان به اون تکیه کردی و بهش اعتماد داری....
    باهاش لجبازی نکن... فقط محبت کن... چند هفته ای اینطوری باهاش رفتار کن ببین نتیجه چی میشه.

    بهش ثابت کن که تو با تحصیل میتونی به موفقیتهای بیشتری برسی و حتی در آینده ازدواج موفقتری داشته باشی.

    بشین با پسرعموت صحبت کن. بهش بگو که علاقه ای به عنوان همسر بهش نداری و پدرت فقط پیگیر این قضیه هست ... بهش بگو که الان در موقعیتی نیستی که بخوای واسه ازدواج تصمیم بگیری ... اینکه الان تضمینی واسه خوشبخت کردنش نداری... خلاصه حرفایی بزن که طرف بفهمه بابا تو اصلا تو خطش نیستی!
    در این سن فکر کنم پسر بی عقلی نباشه! وقتی حرفهات رو بشنوه شاید حتی بهت کمک هم بکنه. وقتی رای و نظر اون برگرده مسلما خودش هرگز به ازدواج نمیشه و از این بن بست نجات پیدا میکنی.

    با توجه به اینکه الان شخص دیگه ای رو در فامیل و خونواده به عنوان حامی نداری فعلا تلاشت رو بکن که اعتماد پدرت بهت بیشتر جلب بشه. محبت کن ! باور کن 2 هفته هم امتحان کنی نتیجش رو میبینی. بالاخره آدمه سنگ که نیست هر چقدرم روانی باشه!
    اصلا این طور آدمها از نظر روانی بیشتر تشنه ی محبتن.

    این مساله ی داروهاش رو هم جدی بگیر ... اگر مطمئنی که داروهاش رو مصرف میکنه ... پس احتمالا بدنش به اینها عادت کرده و تحت نظر پزشکش باید تغییر کنه تا اثربخش باشه.
    به صورت پنهانی با پزشکش مشورت کن اگر خودت نمیتونی از داییت کمک بخواه که اینکارو انجام بده.
    ناامید نباش ، همه چیز درست میشه.

    شاد باشی.
     
    تشکر شده توسط : 4 کاربر
  13. سلام به همگي
    پگاه جان وضعيت موجود شما خيلي ناراحت كننده است.من فكر مي‌كنم پدرتون با خانم‌ها مشكل دارند شما ميگيد ايشون اصرار دارن شما با پسرعموتون ازدواج كنيد آيا پسرعموتون هم تمايل به ازدواج با شما دارن ؟ با توجه به موقعيت فرهنگي‌شون آيا فرد قابل اعتمادي هستند كه بتونيد از ايشون كمك بگيريد و مشكلتون را با ايشون در ميون بگذاريد؟ اگر پدرتون قبولش داشته باشن شايد پسر عموتون بتونن كمكتون كنن. با برادر كوچكتون هم دوست باشيد گاهي اوقات حرف‌هاي اين كوچولوها با توجه به علاقه‌اي كه پدرتون بهش دارن مي‌تونه راه نجات باشه مي تونيد با بعضي از وعده دادن‌هاي كودكانه به برادرتون خواسته‌هاتون را بدست بياريد مثلاً به برادرتون ياد بديد كه به پدرتون بگه من دوست دارم با خواهرم برم پارك يا وقتي شما اونو دعوا مي‌كنيد من ناراحت ميشم و ممكنه پدرتون كمي نرم تر رفتار كنه و رفتارشون با شما بهتر بشه و حتي اجازه تحصيل را هم بده. نگفتيد چه رشته‌اي قبول شديد؟ بهتون تبريك ميگم شما گفتيد مي‌ترسيد از اينكه  نكنه بعد از ازدواج با پسرعموتون خانواده‌ي پدري اذيتتون كنن با توجه به شرايطي كه مادرتون داشت .من فكر مي‌كنم اگر همسريا نامزد هر فردي بهش احترام بگذاره و اجازه نده كسي در مسائل خانوادگي و شخصيشون دخالت كنه ديگران هم نمي‌تونن كاري بكنند فقط زماني اين امكان وجود داره كه 2 نفر به هم و زندگيشون ايمان نداشته باشند. آيا پسر عموتون خيلي تحت تأثير حرف خوانوادست؟ چرا شما خودتون را با مادرتون مقايسه مي‌كنيد نبايد با اين افكار ذهنتون را مشغول كنيد هميشه مثبت فكر كنيد شايد هم پدرتون دارن تلافي كاري را كه مادرتون انجام دادن در ميارن سعي كنيد حداقل نمي‌تونيد حرف بزنيد بنويسيد شايد بخونه.هيچوقت خدا رو فراموش نكن و خدايي نكرده فكرهاي خطرناك هم به‌سرت نزنه اميدوارم مشكلتون حل بشه و در پست بعدي بهترين خبرها رو بدي و شاد باشي.
    بگذارهر روز رويايي باشد در دست
    بگذار هر روز عشقي باشد در دل
    بگذار هر روز دليلي باشد براي زندگي
     
  14. سلام
    arta عزیز ممنونم ازت که به فکر منی
    اول از همه سایه جان ازت تشکر میکنم . من همه ی راه حل های شما رو امتحان کردم . چند روز همه جوره باهاش راه اومدم . حتی نتم کات کردم چون یکی از بهونه هاش همین اومدن من به نت بود . سه چهار روز خوب بود دیگه قر زدناش کمتر شده بود ولی پریروز دوباره بحث پسر عمومو شروع کرد . بهش گفتم من با اون ازدواج نمی کنم عصبانی شد همون حرفای همیشگی شو شروع کرد . بازم کتکم زد. بهم می گه یه روز دستتو می گیرم از خونه پرتت می کنم بیرون .  

    arta عزیز در مورد پسرعموم که پرسیدی
    اون الان دو ساله می خواد ازدواج کنه گیر داده به من .پسر عموم فقط  تشنه رابطه جنسی با منه . پدر منم فکر می کنه اون پسر پیغمبره . حالا من چجوری می تونم ازش کمک بگیرم .
    از وقتی مامانم رفته پاش بیشتر به خونمون باز شده . همیشه مامانم حالشو می گرفت کمتر می یومد خونه ما.
    من مهندسی نرم افزار قبول شدم چه فایده با این رفتارای پدرم . همیشه می گم کاش هیچ وقت دنیا نمی یومدم آخه گناه من چیه اینقد عذاب می کشم .
     
  15. خدای من خیلی وضعیتت سخته ولی به هیچ عنوان نباید زیر بار حرف زور بری اگه پست منو خونده باشی دیدی که تقریبا منم این مشکلو با پدرم دارم ولی طوره دیگه . منم تو این شرایط پسر عمو اومد جلو برای خواستگاری منم بخاطر اینکه یجورایی راحت شم قبول کردم ولی بعد از یه مدت پشیمون شدم چون از زور شرایطم خواستم باهاش ازدواج کنم اما دیدم اینم از همون خانوادس پس ازچاله دارم میرم تو چاه . توهرگز نباید تن به این ازدواج بدی پدرت هرچقرهم که پدرت باشه نباید بهت زور بگه .واقعا دلم میگیره از این پدر مادرای بی فکر که به خاطر خودشون حاظرن فرزندشون و بدبخت کنن آروم باش چون می دونم چی میکشی . اگه امکانش هست برو پیش مادرت .راستی اصلا بامادرت درتماس هستی یانه؟ اگه واقعا راهی که این دوستان گفتن بازم جواب نداد چاره اینه که بری وازپدرت شکایت کنی که به زور می خواد شوهرت بده
    گاهی واقعا هیچ کاری بهتر از این نیست چون خودشون نمی خوان کمک کنن پس بهترین راه .درضمن حتمادرستو بخون .

    امیدوارم روزی همه ی ما از کارهایی که می کنیم پشیمون شیم وهمچنین پدرت

    میدونی چرا نیلوفرتومرداب رشد می کنه وگل میده؟ چون به همه ثابت کنه که در بدترین شرایط هم میشه بهترین بود.
     
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 2
رفتن به صفحه 1   


پرش به:  

شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB ©



Forums ©

.: مسئوليت مطالب، تبليغات و محصولات ديگر سايتها به عهده خودشان است :.
.:: برداشت از مطالب اين سايت فقط با کسب مجوز از مدیریت و با ذکر مبنع و آدرس به صورت لینک بلامانع است ::.
.::: کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر رهام صادقی بوده و هرگونه سواستفاده از آن طبق ماده 12 قانون جرایم رایانه ای قابل پیگیری است :::.






مدت زمان ایجاد صفحه : 0.18 ثانیه (101)