شما در بخش انجمنهای گفتگو سایت دکتر رهام صادقی هستید، برای آشنایی با امکانات متنوع دیگر سایت اینجا کلیک کنید


به اينستاگرام سايت بپيونديد

دائما به مرگ فکر میکنم

  1. سلام..من همون  پسری هستم که سوال افکارم آزارم میدهد را مطرح کرده بود...خواستم از دوستان تشکر کنم اما من نمیتونم به مهسا فکر نکنم...یعنی هیچ جوره نمیتونم از این افکار بیرون بیام.......چند روزی است که دائما به فکر خودکشی می افتم.....حتی یکبار نزیدک بود در حمام کار خودم را تموم کنم..... اما میترسم......دیگه نمی تونم تحمل کنم...... تورو خدا کمکم کنید....چیکار کنم...شاید مسئله ی مهسا 2سال بعد یادم بره که میدونم نمیره اما الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم چیکار کنم..........شاید مشکل روانی دارم ...ولی هرچی هست هیچ راه فراری جز مرگ نمیبینم.....تحملش خیلی سخته.............
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  2. سلام دانيال.
    فكر مرگ و خود كشي مال آدم هاي ضعيف و بي اراده و پست هستش پس اگر با اين طرز فكر داري واسه رسيدن به هدفت ادامه ميدي مطمعن باش كه به هيچ جا نمي رسي!
    ولي اگه با اراده و تدبير بري جلو شك نكن كه به خواسته ي خودت ميرسي!
    يادت نره كه تو خدايي داري كه بي نياز از هر چيزي و بخشنده هستش پس وقتي پشتيبان و يار به اين محكمي داري چرا از ما كمك ميخاي! وقتي اينقدر خداي بزرگي داري چرا حتي يك لحظه فكر ناراحتي بياد تو سرت!
    به خدا توكل كن و از اون بخاه كه تو رو به اون كسي كه ميخاي برسونه!
    نكنه شك داري كه نمي تونه!!!
     
    تشکر شده توسط : 5 کاربر
  3. سلام ، دوست من ! شاید این چیزی که می خوام بگم کاملا اشتباه باشه اما یادمه شما یک چیزی در مورد مادرمهسا نوشته بودی که اون یک جمله به من می گه شما در خونه با جو آروم و دوستانه ای روبرو نیستی و اگر این باشه من بیشتر مجاب میشم که رگ و ریشه های افسردگی در شما دیده میشه
    علاقه شما به مهسا ، چیز بدی نیست اگر مانع زندگیت نشه که شده
    احیانا حس نمی کنی هیچکس درکت نمی کنه یا دوستت نداره ؟
    اگر این باشه طبیعتا زیاد با اهالی خانواده دیالوگ نداری و این باعث میشه بری توی اتاقت و در و ببندی و به مهسا فکر کنی ، در خیالت هر روز عاشقتر بشی

    حالا باید چی کار کنی ؟
    بذار اول بگم چی کار نباید بکنی .
    کاری که نباید بکنی "خودکشی " هست ، حتی در قالب فکر
    تو فکر می کنی اگر خودکشی کنی دنیا متوقف میشه ؟ نه عزیزم ، ایام بدون من و تو هم می گذره ، اتفاقا خوب هم می گذره ...
    چون درکت می کنم پس بحث ضعیف و قوی و گناه و ... رو مطرح نمی کنم اصلا . فشار مشکلات گاهی انقدر زیاده - روی دوش من و تو - که آدم به خودش میگه " چکار کنم که مشکلاتم تموم بشه " بعد ممکنه به خودش جواب بده : " خودکشی " . اگر بگم تا به  امروز هیچوقت به خودکشی فکر نکردم ، بهت دروغ گفتم . منم مثل خودت بحرانهایی رو طی کردم تا به امروز رسیدم که می تونم بهت بگم : فکر نکن روو به غروبه زندگی / اگه عاشق باشی ، خوبه زندگی ...
    چرا گاهی وقتا ما به خودکشی فکر می کنیم ؟ چون ظاهرا با اینکار همه چیز حل میشه اما عزیزم این دقیقا صورت مسئله رو پاک کردنه . شما باید بشینی و ببینی واقعا چطور میشه مشکلات رو حل کنی . حل کنی نه حذف کنی !
    وقتی ما هدف و بخصوص انگیزه لازم رو برای  جنگیدن و بهتر کردن وضع نداریم ، نا خودآگاه می ریم سراغ مسائلی مثل خودکشی که فکر کردن بهش هم کار درستی نیست
    پس اولا کاری که نمی کنی " فکر کردن به خودکشی " هست .

    بعد از اون باید به خانواده ات بیشتر اطمینان کنی و باور کنی تنها نیستی .
    عزیزم باورکن توی این دنیای بزرگ هیچکس باندازه پدر و مادر تو رو دوست ندارن . معنی این حرف من این نیست که اونا هیچوقت اشتباه نمی کنن و یا برخورداشون با تو همیشه درست بوده . نه اصلا . اما دانیال جان باور کن اونا همیشه اون کاری رو انجام می دن که فکر می کنن به نفع توئه . دقت کن که گفتم " فکر می کنن به نفع توئه "
    ممکنه به خودت بگی این چه فایده ای داره ؟ دوستی خاله خرسه !!
    اولا وقتی میگم اونا همیشه هم درست عمل نکردن ، معنیش این نیست که هیچوقت درست عمل نکردن . هیچکس کامل نیست . ممکنه پدر و مادر تو 20 نباشن اما 16 هم بد نیست حتی 14 هم قبوله و اصلا
    دنی جان بذار بهت بگم که " خاله خرسه " یکی از مظلوم های تاریخ بشریت هست ! اصلا این ضعف فرهنگ ماست که همیشه نقاط منفی رو می بینیم و پررنگ می کنیم . بنده ی خدا خاله خرسه موجود فوق العاده دوست داشتنی بود . چون همیشه توی ذهنش خیر و صلاح دوستاش رو می خواست و برای دوستانش هرکاری از دستش بر می اومد انجام می داد . یه لحظه چشمات رو ببند ، تصور کن دوستی داری که توی منطق و فکر خودش ، همیشه خیر و صلاح تو رو می خواد و هرکاری در این رابطه از دستش بر بیاد حاضره برات انجام بده .
    بخدا من دلم می خواست دور و برم پر می بود از خاله خرسه ، بجای آدمهایی که لبخند روی لباشونه و خنجر توی دستاشون !
    پس خانواده ات رو همینطوری که هست دوست داشته باش
    بخاطر خوبی هاشون سپاسگزار باش و بخاطر کاستی هاشون ببخششون . هیچکس کامل نیست . نه پدر مادر تو ، نه پدر مادر من ، نه من و نه تو

    کار بعدی اینه که یکم به زندگیت سرو سامون بده گلم
    تو دو سال دیگه بسلامتی می ری دانشگاه و اونجا عشقها و موقعیت های جدیدتری سر راهت هست . اصلا همین مهسا . درسته که می گن عشق یکسره مایه دردسره ولی تو برای رسیدن به همین مهسا خانم ، دو راه داری
    1- همونی که خودت گفتی ، بذاری از خونه در بری و بری پیشش که فوقش اگر موفق هم بشی نه اون یه پسر فراری رو قبول می کنه نه خانواده اش و نه اصلا در شان تو هست چنین کاری
    2- به خودت بگی ، راه رسیدن به مهسا اینه که من دانشگاه قبول بشم ، تحصیل بکنم و کم کم بتونم حرفهای برای گفتن داشته باشم اونوقت بجای فرار کردن و ... می تونم خیلی محکم تر و مطمئن تر برم سراغش

    در مورد مهسا خیلی نصیحتت نمی کنم . شاید منم یکروزی مثل تو عاشق بودم ، فقط اگر بتونی بذاریش کنار زندگیت و نه روبروی زندگیت ، بنظرم به خودت لطف کردی .
    یعنی نمی گم فراموشش کن و حذفش کن و ... اتفاقا بد نیست باشه ، توی این روزگاری که تو از همه چیز شاکی هستی شاید همین مهسا و عشقش ، انگیزه خوبی باشه واسه جلوتر رفتن و مقاومت و ایستادگی اما نذار همه چیز زندگیت مهسا باشه
    به مهسا فکر کن اما
    از اتاقت بیرون بیا
    آهنگ شاد گوش بده
    مهمونی برو
    درستو بخون
    و ...

    یه کار دیگه که باید بکنی ، ورزشه
    به چشم درمان بهش نگاه کن ، البته محیط ورزشتم درست انتخاب کن ، با این حالت پاشی بری باشگاههای زیرزمینی غیراستاندارد ، ظرف دو روز هزار جور آمپول و قرص بهت توصیه می شه که یکی از یکی بدتره
    ولی باور کن نفس ورزش معجزه می کنه
    هم خودش تحول عجیب و قریبی درت ایجاد می کنه هم توی ورزش انقدر آدمهای جور واجور می بینی که روحیه ات مضاعف شارژ میشه .
    حالا اینکه بری بدویی یا بری بدنسازی یا فوتبال یا دوچرخه و ... این دیگه به سلیقه ات بر می گرده اما دو تا کار رو نکن
    1- اصلا به چشم یه چیز بی اهمیت بهش نگاه نکن و مشمول ذمه انگشتای منی اگر بعد از اینهمه کیبورد نوردی ورزش رو نذاری توی برنامه ات
    2- ورزش رو به مفهوم تحرک بدنی انجام بده ، دیگه لوس نشی بری سراغ شطرنج و منچ و مارپله . یه تکونی به خودت بده خلاصه

    کار بعدی هم اینه که
    یکم روی تغذیه ات کار کنی
    غذاهای چرب رو یکم محدود کن . بطور موقت برو سه روق ( 30 تا ) ب کمپلکس بگیر و روزی یدونه بخور . ویتامینهای گروه ب برای سلامتی عمومی خوبه و از طرفی کمی هم روی هیجان و استرس و افسردگی موثره ( روزی یدونه کافیه )
    سبزی و میوه رو هم بذار توی برنامه ات . میوه های شاد بخور ! انبه ( که آخرت میوه هست ) یا هرچیزی که خیلی دوست داری

    بعد از اون سعی کن از همه چیز لذت ببری حتی از مشکلات
    شاید حرفم کمی احمقانه بنظر برسه اما من خودم یه مدتی امتحان کردم فوق العاده جواب می داد . یادمه داشتم می رفتم امتحان بدم ، ماشین زد بهم پرت شدم وسط گل و شل ! انقدر وضعیت افتضاح بود که زدم زیر خنده . فرصت هیچ کاری نبود پس با همون حالت وحشتناک که شبیه شرک شده بودم رفتم سرجلسه و کلی با بچه ها خندیدیم .
    حالا لازم نیست بری وسط خیابون که ماشین بزنه بهت و ... بخندی
    ولی برای خودت تفریح درست کن
    مثلا من وقتی از سر کار میام خونه هیچ چیزی برام مثل درست کردن آب میوه لذت بخش نیست . 4000 هزار بارم به اهل بیت اعلام کردم لطفا اینو درست کنید که من میام حاضر باشه اما 4001 بار پشت گوش انداختن . خب من میام میوه رو می شورم یخ خورد می کنم و می ریزم توی مخلوط کن و یک حالی می کنم که نگوووو ...
    خلاصه با خودت و کارات حال کن
    بعد می بینی دنیا باهات حال می کنه . جدی می گم

    و مهم تر از همه اینها ، خدا ، تا خدا هست نه تو تنهایی و نه من ، دانیال جان
    این داستانک رو حتما خوندی اما بازهم بخون

        تصوری داشتم ...
       خیال میکردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم
       در میان آسمان تصویری از زندگیم جلوه گر شد
       در هر قسمت دو جای پا بر روی شن ها دیدم
       یکی متعلق به من و دیگری به خدا
       وقتی آخرین صحنه زندگیم نمایان شد
       بازگشتم و به جای پای روی شن ها نگریستم
       دیدم که چندین زمان در طول زندگانیم یک جای پا بیشتر نیست
       همچنین دریافتم که این در سخت ترین و غمناک ترین لحظات  زندگیم اتفاق افتاده  است
       این موضوع مرا براستی میرنجاند پس برای رفع ابهامم از خدا سوال کردم.
       خداوندا فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم، هیچ گاه مرا تنها نخواهی گذاشت
       اما دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست
       نمیدانم چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم، تنهایم گذاشتی
      خدا فرمود: تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم
       اگر در مواقع سختی و رنج فقط یک جای پا می بینی
       در آن لحظات تو را بدوش کشیدم!!!




    منکه هربار این روایت یادم میاد . شرمنده همه گله هام از خدا می شم ...
    در آخر توصیه اصلیم رو بگم گلم
    برو پیش مشاور و حرف بزن
    حرف بزنی خالی می شی و مشاور علاوه بر اینکه گوش خوب و قابل اطمینانیه
    راهکارای خوبی هم بلده که شما رو از بحران خارج کنه .
    نا امید نباش ، همه ما روزهایی داشتیم که حس می کردیم پایان دنیاس اما نبوده
    روزها از پس هم میان و میرن ، و چشم می زنی بهم می بینی که انقدر همه چیز سرجاشه و همه چیز خوبه که باورت نمیشه یکروزی به خودکشی حتی فکر کردی
    پس بخودت بگو :
    یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت ... و شروع کن


    من الان انگشتم درد گرفته شدید و اگر ادامه بدم کارم به خودکشی می کشه
    مراقب خودت باش رفیق
     
    تشکر شده توسط : 24 کاربر
  4. دوست من...آقای سامی راهنمایی های عالی کردن....پس اگه بعد از اینهمه نوشتن باز هم به مرگ فکر کنی واقعا کوتاهی کردی....تو الان سنی نداری....خیلی برات زوده که بخوای به خودکشی فکر کنی....نرسیدنت به مهسا مشکل خیلی کوچیکی هست....توی زندگی ما آدما مشکلات بزرگتری هم هست....ببین من خودم تجربه دارم....هیچکس نمی تونه بگه که کارنامه ش خالی از شکست بوده...حالا به هر صورتی اتفاقاتی افتاده برای هر کسی....منم یه روزی وقتایی که همسن تو بودم به کسی علاقه مند شدم ولی خانواده مانع از ادامه شدن...خب تشخیص دادن اون فرد مناسب نیست...من فکر می کردم مامانم اینا عجب خودخواه هستن ...اون روزا گرچه هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم اما پیش خودم گفتم:من بمیرم هم دیگه ازدواج نمی کنم....می ذارم داغ دیدن من توی لباس سفید به دلشون بمونه!!!!من مونده بودم و یه دفتر که می نشستم و با خدا درد دل می کردم و اونجا می نوشتم....گاهی نوشتن یه معجزاتی داره که هیچ جایی پیدا نمی کنی....آروم تر می شدم....یادمه نمی خواستم به هیچ وجهی فراموشش کنم...اما همشو فراموش کردم....حالا می گم:باید دست مامان و بابامو ببوسم که نذاشتن ادامه داشته باشه....حالا از نوشته هام خنده م می گیره....از افکاری که داشتم...حتی از قولی که به خودم داده بودم....من باز هم عاشق شدم....عاشق کسی که لایق عشقه....و هیچ وقت غصه گذشته رو نمی خورم....بذارش به پای تجربه....در آینده یا بهش می رسی،یا اصلا خودت می بینی که اصلا اونی نبود که بهش فکر می کردی....یادت باشه یه دختر توی این سن هزارتا چرخ می خوره و اخلاقش تغییر می کنه...پسرا هم همینطور...پس منتظر تغییر سلیقه ها باش....
    راستی مرد جوان....یادت باشه تا نفس می کشی زندگی ادامه داره و بهترین کار لذت بردن از لحظه هاته....افکار شاد و مثبت،شادی برات میاره....پیروز و سر بلند باشی.....
     
    تشکر شده توسط : 4 کاربر
  5. nili67



    کاربر نيمه فعال


    کاربر نيمه فعال
    سلام آقا دانیال و همه دوستای خوب... راستش با این همه توصیه های خوبی که آقا سامی کردن جای حرفی باقی نزاشتن... فقط خواستم اینو بگم که با خودکشی نه دنیای تو به آخر میرسه نه کل دنیا...دنیای تو به آخر نمیرسه چون شاید به ظاهر مرده باشی ولی مثل یک روح سرگردان تو همین دنیا می مونی و حسرت زنده بودن یا مردن و رفتن به دنیای برزخ رو میکشید...این دنیا هم تموم نمیشه فقط یکی از اعضاش کم میشه...برای خونواده ات زندگی سخت میشه ولی فکر نمیکنم برای بقیه سخت باشه...خدا تنها حلال مشکلاته...به خدا توکل کن، بهترین توصیه همینه...اگه کسی نیست که باهاش درددل کنی خدا که هست، با خودش حرف بزن. مطمئن باش که حتما گوش میده و جوابت رو با آرامش دادن بهت میده...به چیزهای خوب فکرکن.حتی فکر کردن به چیزهای بد آدم رو آشفته میکنه...پس تا میتونی به چیزها و آدم های خوب فکرکن...به خدا توکل کن
     
    تشکر شده توسط : 5 کاربر
  6. سلام به همگی
    اول از همه از دوست عزیزمون آقای سامی تشکر میکنم که همیشه به صحبت های ما گوش میدن و جوابای واقعا منطقی رو ارائه میدن
    من با صحبت های ایشون و دوستان دیگه موافقم منم عاشق بودم اما فراموش شد من به خدای بزرگ و مهربان و بخشنده اعتقاد دارم ومیدونم هر چی سر راه ما قرار میده به نفع ماست من تا به این سن خیلی چیزها از خدا دیدم خیلی اتفاقات برای من افتاد که اصلا دوست نداشتم بیافته اما الان میبینم به نفعم بوده اینو بدون هر اتفاقی که افتاد چه حال چه آینده قسمته و یک خیری توشه مطمئن باش
    خدا خیلی بزرگه و همه چیزو باید از اون بخوایم وازش بخوایم هر چیرو که برامون خوبه سر راهمون قرار بده
    منم چند سال پیش  خیلی به خودکشی فکر می کردم اما حالا میفهمم دنیاومشکالتش ارزش اینو نداره که تو کار خدا دخالت کنیم و اونو از خودمون برنجونیم
    انسان باید به مهربانی خدا اعتقاد داشته باشه
    فکرشو بکن که پدر و مادر چقدر فرزندانشونو دوست دارن-خدا میلیونها برابر مارو دوست داره پس چطور میشه که بد مارو بخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
    موفق باشید
     
    تشکر شده توسط : 4 کاربر
  7. سلام
    با تشکر از جناب آقای سامی و راهنمائیهای ارزشمندشان
    دوست من با خود کشی چیزی درست نمیشه و این کار ادمهای ترسو است شما که الان با این مشکل کوچک نمیتوانید کنار بیائید چطور با مشکلات به مراتب بزرگتر که در آینده انتظار شما را میکشند کنار می آئید
    شما اگرخودکشی کنید دنیا روال خودش را ادامه میدهد و دیگران حتی مهسا خانم شما مدت کوتاهی برای شما ناراحت میشوند و در آخر میگویند بی اراده بود و  به فراموشی سپرده میشوی.
    پس دوست من سعی کن بتوانی مشکلات را حل کنی نه اینکه از حل آن فرار کنی
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  8. سلام من هم با نظرات آقاي Sami 28 موافقم
    دوست عزيز هر مشكلي چاره‌اي داره اما من نظر شخصي خودم رو ميگم شما خيلي سنت كمتر از اونه كه بخواي به ازدواج و عشق فكر كني توي زندگي هميشه از هر خوبي خوبتر هست پس به خودت برس به درست به آينده به با دوستان بودن با خانواده بودن رفيق بودن با پدر و مادر توكل به خدا .شما هنوز راه طولاني در پيش داري همون‌طور كه دوستان گفتند خودكشي راه حل مفيدي نيست به غير از اينكه دل پدر و مادر خودت رو به درد بياري و اين عذاب وجدان تا عمر دارن باهاشون بمونه كه در حقت كوتاهي كردن پس پسر خوبي باش براي آرامشت قرآن بخون نماز بخون صلوات بفرست من امتحان كردم فوق‌العاده معجزه ميكنه هيچوقت يادت نره خدا در همين نزديكي‌ است.
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  9. سلام خدمت دكتر محترم
    من 23 سال دارم . از حدود 3 سال قبل به علت ترس زيادي كه از مرك و عزراييل داشتم و هميشه از ان در هراس بودم , در خواب خواب عزراييل كه در حال قبض روح كردنم بود را ديده و بدنم دجار لرزش شديد به مدت 8 ثانيه شد . از ان موقع بع بعد اين حالت در من به وجود مي ايد . فقط در هنكام خواب . در ان لحظه هيج اختياري ندارم ....ابتدا فكم به فك بالا يي ميرسد و بعد 8 ثانيه لرزش .... 80 درصد مواقع اين حالت لحظه ي اخر يك خواب ترسناك اتفاق مي افتد .....شبيه برق كرفتكي است . اينجانب بعضي اوقات به توصيه دوستان مواد مخدر مصرف ميكنم ... اما بي تاثير بوده است .... به دكتر اعصاب و روان هم مراجعه كردم داروهاي ارام بخش و ضد افسردكي تجويز كرد اما موثر نبود .... در حال حاظر شبي نصف قرص clonazpam مصرف ميكنم . از مصرف ان هم ميترسم . ميكويند اعتياد اور است .... در يك روستاي دور افتاده زندكي ميكنم . امكان مراجعه مكرر به دكتر را ندارم .... لطفا راهنماييم كنيد
    با تشكر - رامين از شهرستان بستك
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  10. برادر عزیز  مرگ ترس که نداره هیچ حتی بخشی از زندگی ماست باید طرز فکرتو نسبت به اون عوض کنی.در واقع همینجوری که ما از دنیای کوچیک قبل از تولدمون پا به این دنیای بزرگ میذاریم بنابراین باید در رابطه به زندگی پس از مرگمون هم از همین زاویه نگاه کنیم یعنی از یه اتاق وارد یه اتاق بهتر و بزرگتری میشیم و حتما میدونی که با مرگ هیچ چیزی از بین نمیره این اصل اول.
    ضمنا به نظر من یک جوان برومند نباید حتی برای این مشکل(نه چندان بزرگ)به توصیه دوستاش مواد مخدر استفاده کنه.
    و در اخر توکل کن به خدا منم دعا میکنم هر چه زودتر از این کابوسها نجات پیدا کنی.
     
    تشکر شده توسط : 2 کاربر
  11. سلام آقا رامین
    من نه یه مسلمون واقعیم نه یه انسان کامل ولی اینو میخوام بهت بگم یه موقعی هیچ داروی اثری نداره فقط به یاد خدا باش ونمازت  یادت نره البته قران خوندن هم تاثیر خیلی عجیبی داره شما که دکتر رفتی و.....حالا اینم انجام بده ضرر نداره خیلی ها خوب شدن شما هم یکی اگه خلوص نیت داشته باشی نه از مرگ میترسی نه از هیچ چیز دیگه.این دنیا چیزی نداره که بهش دلخوش کنی.انسان که به دنیا میاد با یه دم که هوا وارد ریه اش میشه شروع به گریه میکنه موقعه ای که میخواد از دنیا بره اونو پس میده(بازدم)هیچچیزی نمیگذاره باخودت ببری ولی واسه به کمال رسیدن بهش نیاز داری یه یاعلی بگو شروع کن ماهم که صاف نیستیم ولی واسه آقا رامین دعا میکنیم
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  12. از خدا بخواه به تو قدرتی بده که بتوانی همه مسائل را فراموش کنی به فکر اینده ات باش و به خداتوکل کن.بهت قول میدم روزی برسه که به افکاری که امروز در سر داری بخندی.
    مقاومت و پایداری واسه مرده پس مرد بزرگ مقاوم باش.
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  13. سلام

    شما بايد ترس رو ريشه كن كني
    داروهاي آرام بخش و مواد مخدر فقط براي مدتي اعصاب شما رو آروم ميكنه. ولي مشكل اصلي رفع نميشه.هر چند تعجب ميكنم چطور به حرف به اصطلاح دوست(!)گوش كردي و رفتي سراغش.
    شما بايد به يك روانشناس  مراجعه كنيد نه پزشك اعصاب و روان. تخصص روانشناس و روانپزشك متفاوته. يكي دارو تجويز ميكنه يكي روشهاي روان درماني اعمال ميكنه.
    بايد با كمك روانشناس  ترس و ريشه هاي اونو از بين ببرين.
    فكر ميكنم رفتار شما يك رفتار شرطي شده است. يعني به خاطر خواب بد و تجربه لرزش در بدنتون هر شب موقع خواب دوباره ترس و اضطراب به سراغ شما مي ياد و به دنبالش لرزش ايجاد ميشه.

    همه در طول عمرشون خوابهاي بد رو بارها و بارها  تجربه ميكنيم ولي اگه قرار باشه اون خوابها و تجربه ترسهاش رو مدام تو ذهنمون تكرار كنيم هيچ وقت از شر ترسها و خوابهاي پريشان راحت نميشيم.
    سعي كن فكرت رو از اون تجربه پاك كني.
    قرص خواب آور نخور چون مشكل بي خوابي نداري
    به قرص ضد افسردگي هم احتياجي نداري چون افسرده نيستي.آرام بخش هم بي فايده است.
    حتما به يك روانشناس مراجعه كن.مشكلت رفع ميشه.
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  14. سلام.
    هر جند که دلم نمی خواد این را بگم اما الان مجبورم که بگم..
    بارها و بارها دیدم اینجا یه حرفهایی زده می شود که فاز آدم را می پروند.آدمهای اینجا جوری در باغ سبز به دیگران نشان می دهند که من به خودم می گم اگر من آدمم پس اینها پین و اگر اینها آدمم پس من چیم؟

    خدا من را برای این حرفایی که اینجا می زنم ببخشه!


    4 سال پیش که رفتیم دانشگاه هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که اینی بشم که الان هستم.هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که آدم برای یه اتاق 13 نفره واسه خوابگاه باید التماس کنه .هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که آدم از شدت اصطرابهای دانشگاه و راه دور و شهر غریب دستو پاهاش شروع می کنه به لرزیدن.
    ولی به هر حال هر جور بود یک سالش گذشت.هر چند که هیچوقت از دانشگام راضی نبودم و نشدم.خدا نخواهد برای هیکس که چند سال از عمرش را یزار واسه درس خواندن و آخرشم بره بیافته دنفوز آباد واحد منگولستان.

    وقتی سال بعدش یکی از بچه های فامیل خودش را جای یه پسری جا زد و هی اس ام اس داد که بیا عاشقتم و میمرم بارت و تمام اطلاعات خونوادگیمو رو اس ام اس بهم می داد هیچوفت فکر نمی کردم که بابتش از پدرم هر فحشی بخورم و من را جریمه کنند و هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که سر این قضیه اینقدر با هام دعوا کنند و موبایلم و بگیرند اختلاف تو خانه به پا بشه.هیچوقت هم فکر نمی کردم بابت این بازی راهی بیمارستان و بشم و بعد از 5 ماه عموم بمیره توی مراسن ختمش بفهمم که این احمق کوچک مزاحم دختر عموی خر خودمه به همکاریه رفقای احمقش.
    وقتی یک سال کل خونوادهم رو ترک کردم از بس افسرده شده بودم سر ناراحتی ها و گریه ها و فحش ها و اختلافات این قضیه هیچوقت فکر نمی کردم کارم به مشاوره بزسه!آن 20 یا 30 جلسه.

    هیچوقت فکر نمی کردم چقدر احمقانه آدم میافته ته چاه غم.هر چی بیشتر دست پا می زنی بیشتر فرو می روی.
    هیچوقت فکر نمی کردم وقتی دو نفر آدم را با هم می بینم اشکتو چشمام جم بشه !
    هیچوقت فکر نمی کردم از سر خریتم و همین آدمهای به اصطلاح دلسوز دور و برم که بیا و بگذر و شکایت نکن از این فامیل از انتقامم بگذرم و ببخشم که مثلا بخشیده بشوم.

    نمی خواستم ببخشم که گذشت کرده باشم.بخشیدم چون گولم زدند که هر کی ببخشه یه چیزی بهش بخشیده می شه.بخشیدم که کسی را بهم ببخشن که از تنهایی مزخرفی که گیر ش افتاده بودم نجات پیدا کنم.
    گول خوردم.والا گولم زدند.گول خوردم که بخشیدم.اگر همون موقع انتقام گرفته بودم و شکایت کرده بودم حقم می گرفتم و منتظر معجزه نمی شدم.

    آقا شما فکر کردید توی مراسم مسخره ی مشاوره چه خبره!هیچیییییییی
    به خدا هیچ خبری نیستتتتتتتتتتتتتت.
    می روی می شینی آنجا یه چیزایی تعریف می کنی و آنها هم گوش می کنند و سر تکون می دهند و بهت می گن ورزش کن و قرص خواب می دادند کمی همدردی و مهربونی و 30 تومن پول پیاده می شوی میای بیرون.انگار که ویران شدی با حرفای خودت.

    2 سال که گذشت بدتر شدم .چقدر سخته که آدم بیافتر توی چاه تنهایی که هر روز گود تر می شود.با یکی چت می کردم که آنهم بعد چند وقت زد زیر همه ی مهربونیاشو ول کرد رفت.
    بعد از توبه کردم دیگه هیچوقت با کسی دوست نشدم و هیچ رابطه ای نداشتم .گاهی می چتیدم که آنهم گذاشتم کنار.

    چقدر یکسال زور زدم که تغییر رشته بدم و بیام شهرم که آنهم از بخت بدم یاز افتادم همون جای قبلی هر چی زور زدم نشدم که جا به جا بشم.

    ببینید که براحتی ما تبدیل به آدمهایی بدبخت و حقیری تبدیل می شویم که هیچ کاری نمی توانیم برای خودموان بکنیم.ما حتی گاهی آنقدر دستانمان بسته است که حتی ذره ای هم نمی توانیم خودمان و زندگیمان را تغییر بدهیم.
    فقط پارسال یه شانس آوردم.رفتم مکه و آمدم.الان دقیقا یک سال می گذره و ما همان بقطه ایم.من نمی دونم این گوشه زندگی من به چی گیر کرده که هر چی ما می خوایم خودمون را بکشیم بالا بیشتر می رویم به قهقرا.
    فکر می کردم هر کی بره مکه و بیاد زندگیش از این رو به آن رو می شه!2 سال برای همین همه چیزم بخشیدم از همه آدمهای دور و برم گذشتم و یک کسی را پیدا کنم که از تنهاییی در بیام بازم نشد.
    هنوزم همون دانشگام.هنوزم تنهایم.هیچ معجزه ای هم اتفاق نیوفتاده.هیچ شمعی هم برای ما روشن نشده.
    والا ما نه رفیق بازیم نه مشکل جسمی داریم نه عقب مونده ایم نه مشکل اخلاقی داریم نه چیز دیگر.لیسانسمونم رسیده به اخرش همچنان بیکاررررررر مثل باقی رفیقام.

    آنقدر کفرم در میاد وقتی می بینم در باغ سبز به کسی نشان می دهید.
    آقا مگر بدبختی و بد شانسی شاخ و دم داره.تا حالا واسه ی کی دیدید معجزه بشه که واسه ی ما بشه.ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    والا ما نه کار به کار کسی داشتم نه پا روی دم کسی گذاشتیم.3 سال که یهو افتادم تو چاه تنهایی حتی دو تا هم کلاسیامم رفتن دنبال بختشون آویزان شدند به دو تا پسر و ما را هم فراموش کردند.
    منم خیلی دلم می خواد خودم رو بکشم مخصوصا که هر چی زور و امید داشتم تو این 3 سال گذاشتم.فایده هم هیچی!!!!!
    فقط مشکل اینکه من هنوزم از مردن و قبر و گور می ترسم.من هنوزم از خشم خدا می ترسم.
    اما دیگه نمی توانم به این وضع ادامه بدهم.دیگه نمی توانم تنها زندگی کنم.
    حالم از خودمو این پیشنهادهای برو ورزش و امید داشته باش بهم می خوره!!!!!!
    از هیچی خوشم نمیاد.دلم نمی خواد شب صبح بشه!

    اقا چقدر احمقانه است که آدم به امید فردای بهتر زندگی کنه.مگر توی این 3 سال برای من چه اتفاقی افتاد.من چیزی از کسی نمی خواستم فقط می خواسم کسی رو برای خودم داشته باشم که هر دفعه تا پای کسی به خونمون باز می شد یهو همه چی بهم می خورد و تموم می شد.

    اقا اگر آدم نخواد بره تو گور و نخواد تو این وضعش بمونه باید چکار که!
    به خدا دیگر دکتر و دعا و ذکری نمونده که ما نکرده باشیم.همه اش بیفایده.

    چطور انهایی که حتی پرده ندارند می توانند زندگی کنند ازدواج کنندو برای خودشون خونه زندگی تشکیل بدهند و ما آندر خم یک کوچه ایم!

    من 3 سال صبر کردم دیگه نمی تونم!دیگه نمی خوام که بتونم.تو رو خدا الکی به آدمهای اینجا امید واهی ندید.

    شرمنده دل من اندازه 3 سال پزه!
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  15. yellowapple نوشته است: سلام.
    هر جند که دلم نمی خواد این را بگم اما الان مجبورم که بگم..
    بارها و بارها دیدم اینجا یه حرفهایی زده می شود که فاز آدم را می پروند.آدمهای اینجا جوری در باغ سبز به دیگران نشان می دهند که من به خودم می گم اگر من آدمم پس اینها پین و اگر اینها آدمم پس من چیم؟

    خدا من را برای این حرفایی که اینجا می زنم ببخشه!


    4 سال پیش که رفتیم دانشگاه هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که اینی بشم که الان هستم.هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که آدم برای یه اتاق 13 نفره واسه خوابگاه باید التماس کنه .هیچوقت فکرش را هم نمی کردم که آدم از شدت اصطرابهای دانشگاه و راه دور و شهر غریب دستو پاهاش شروع می کنه به لرزیدن.
    ولی به هر حال هر جور بود یک سالش گذشت.هر چند که هیچوقت از دانشگام راضی نبودم و نشدم.خدا نخواهد برای هیکس که چند سال از عمرش را یزار واسه درس خواندن و آخرشم بره بیافته دنفوز آباد واحد منگولستان.

    وقتی سال بعدش یکی از بچه های فامیل خودش را جای یه پسری جا زد و هی اس ام اس داد که بیا عاشقتم و میمرم بارت و تمام اطلاعات خونوادگیمو رو اس ام اس بهم می داد هیچوفت فکر نمی کردم که بابتش از پدرم هر فحشی بخورم و من را جریمه کنند و هیچوقت فکر نمی کردم روزی برسه که سر این قضیه اینقدر با هام دعوا کنند و موبایلم و بگیرند اختلاف تو خانه به پا بشه.هیچوقت هم فکر نمی کردم بابت این بازی راهی بیمارستان و بشم و بعد از 5 ماه عموم بمیره توی مراسن ختمش بفهمم که این احمق کوچک مزاحم دختر عموی خر خودمه به همکاریه رفقای احمقش.
    وقتی یک سال کل خونوادهم رو ترک کردم از بس افسرده شده بودم سر ناراحتی ها و گریه ها و فحش ها و اختلافات این قضیه هیچوقت فکر نمی کردم کارم به مشاوره بزسه!آن 20 یا 30 جلسه.

    هیچوقت فکر نمی کردم چقدر احمقانه آدم میافته ته چاه غم.هر چی بیشتر دست پا می زنی بیشتر فرو می روی.
    هیچوقت فکر نمی کردم وقتی دو نفر آدم را با هم می بینم اشکتو چشمام جم بشه !
    هیچوقت فکر نمی کردم از سر خریتم و همین آدمهای به اصطلاح دلسوز دور و برم که بیا و بگذر و شکایت نکن از این فامیل از انتقامم بگذرم و ببخشم که مثلا بخشیده بشوم.

    نمی خواستم ببخشم که گذشت کرده باشم.بخشیدم چون گولم زدند که هر کی ببخشه یه چیزی بهش بخشیده می شه.بخشیدم که کسی را بهم ببخشن که از تنهایی مزخرفی که گیر ش افتاده بودم نجات پیدا کنم.
    گول خوردم.والا گولم زدند.گول خوردم که بخشیدم.اگر همون موقع انتقام گرفته بودم و شکایت کرده بودم حقم می گرفتم و منتظر معجزه نمی شدم.

    آقا شما فکر کردید توی مراسم مسخره ی مشاوره چه خبره!هیچیییییییی
    به خدا هیچ خبری نیستتتتتتتتتتتتتت.
    می روی می شینی آنجا یه چیزایی تعریف می کنی و آنها هم گوش می کنند و سر تکون می دهند و بهت می گن ورزش کن و قرص خواب می دادند کمی همدردی و مهربونی و 30 تومن پول پیاده می شوی میای بیرون.انگار که ویران شدی با حرفای خودت.

    2 سال که گذشت بدتر شدم .چقدر سخته که آدم بیافتر توی چاه تنهایی که هر روز گود تر می شود.با یکی چت می کردم که آنهم بعد چند وقت زد زیر همه ی مهربونیاشو ول کرد رفت.
    بعد از توبه کردم دیگه هیچوقت با کسی دوست نشدم و هیچ رابطه ای نداشتم .گاهی می چتیدم که آنهم گذاشتم کنار.

    چقدر یکسال زور زدم که تغییر رشته بدم و بیام شهرم که آنهم از بخت بدم یاز افتادم همون جای قبلی هر چی زور زدم نشدم که جا به جا بشم.

    ببینید که براحتی ما تبدیل به آدمهایی بدبخت و حقیری تبدیل می شویم که هیچ کاری نمی توانیم برای خودموان بکنیم.ما حتی گاهی آنقدر دستانمان بسته است که حتی ذره ای هم نمی توانیم خودمان و زندگیمان را تغییر بدهیم.
    فقط پارسال یه شانس آوردم.رفتم مکه و آمدم.الان دقیقا یک سال می گذره و ما همان بقطه ایم.من نمی دونم این گوشه زندگی من به چی گیر کرده که هر چی ما می خوایم خودمون را بکشیم بالا بیشتر می رویم به قهقرا.
    فکر می کردم هر کی بره مکه و بیاد زندگیش از این رو به آن رو می شه!2 سال برای همین همه چیزم بخشیدم از همه آدمهای دور و برم گذشتم و یک کسی را پیدا کنم که از تنهاییی در بیام بازم نشد.
    هنوزم همون دانشگام.هنوزم تنهایم.هیچ معجزه ای هم اتفاق نیوفتاده.هیچ شمعی هم برای ما روشن نشده.
    والا ما نه رفیق بازیم نه مشکل جسمی داریم نه عقب مونده ایم نه مشکل اخلاقی داریم نه چیز دیگر.لیسانسمونم رسیده به اخرش همچنان بیکاررررررر مثل باقی رفیقام.

    آنقدر کفرم در میاد وقتی می بینم در باغ سبز به کسی نشان می دهید.
    آقا مگر بدبختی و بد شانسی شاخ و دم داره.تا حالا واسه ی کی دیدید معجزه بشه که واسه ی ما بشه.ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    والا ما نه کار به کار کسی داشتم نه پا روی دم کسی گذاشتیم.3 سال که یهو افتادم تو چاه تنهایی حتی دو تا هم کلاسیامم رفتن دنبال بختشون آویزان شدند به دو تا پسر و ما را هم فراموش کردند.
    منم خیلی دلم می خواد خودم رو بکشم مخصوصا که هر چی زور و امید داشتم تو این 3 سال گذاشتم.فایده هم هیچی!!!!!
    فقط مشکل اینکه من هنوزم از مردن و قبر و گور می ترسم.من هنوزم از خشم خدا می ترسم.
    اما دیگه نمی توانم به این وضع ادامه بدهم.دیگه نمی توانم تنها زندگی کنم.
    حالم از خودمو این پیشنهادهای برو ورزش و امید داشته باش بهم می خوره!!!!!!
    از هیچی خوشم نمیاد.دلم نمی خواد شب صبح بشه!

    اقا چقدر احمقانه است که آدم به امید فردای بهتر زندگی کنه.مگر توی این 3 سال برای من چه اتفاقی افتاد.من چیزی از کسی نمی خواستم فقط می خواسم کسی رو برای خودم داشته باشم که هر دفعه تا پای کسی به خونمون باز می شد یهو همه چی بهم می خورد و تموم می شد.

    اقا اگر آدم نخواد بره تو گور و نخواد تو این وضعش بمونه باید چکار که!
    به خدا دیگر دکتر و دعا و ذکری نمونده که ما نکرده باشیم.همه اش بیفایده.

    چطور انهایی که حتی پرده ندارند می توانند زندگی کنند ازدواج کنندو برای خودشون خونه زندگی تشکیل بدهند و ما آندر خم یک کوچه ایم!

    من 3 سال صبر کردم دیگه نمی تونم!دیگه نمی خوام که بتونم.تو رو خدا الکی به آدمهای اینجا امید واهی ندید.

    شرمنده دل من اندازه 3 سال پزه!



    توی جلسات مشاوره من ، نه از 30 تومن پول خبری هست نه از حرفهای الکی
    اتفاقا واسه همینه که به طرف نمی گم اگر چهارخط نوشته رو هر شب بخونی مشکلت حل میشه و درست به همین دلیله که بهش می گم برو ورزش کن . تاثیر مثبت ورزش و فعالیت جمعی در روحیه افراد جدای تجربیات شخصی من ، یک یافته علمی هست . شما می تونی بدبینانه بهش نگاه کنی و هیچوقت تجربه اش نکنی .
    می تونی یکروز صبح کمی زودتر بیدار بشی و کمی بدوی و بعد دوش بگیری و ببینی روزت چقدر متفاوت میشه
    یا
    یکروز آخر هفته - حتی تنها - سری به کوه و مراکز تفریحی بزنی و ببینی همین دیدن حرکت و تکاپوی مردم چه انرژی بهت میده
    ولی شما همیشه یک " فایده نداره " می گی و خیال خودتو راحت می کنی !

    بدت نیاد دوست من
    اما شما از بخشیدن گفتی و من هرچه نوشته ات رو بیشتر خوندم متوجه شدم هیچ بخششی درکار نبوده و نیست و همه اش نفرت و بدبینی و سیاهی هست ...
    اولین توصیه من به شما اینه که بخشیدن رو یادبگیری و تجربه کنی

    دختری عموی خرتون ، بد
    خانواده ، بد
    رشته تحصیلی ، بد
    دوستای آویزون و شوهریتون ، بی معرفت !
    دخترهای که مثل شما فکر نمی کنند ، و اتفاقا زندگی ظاهرا موفقی هم دارند ، بد اما موفق !


    میشه به من بگی شما کی رو بخشیدی ؟
    بخشیدن یعنی گذشتن و رها شدن ، نفرت شما از دختر عموتون اگر از روز اول بیشتر نباشه کمتر هم نیست . شما نگاه بدبینانه ای به دخترایی که سبک زندگیشون مثل شما نیست ، دارید . شما یک متن 30-40 خطی نوشته اید و همه رو محکوم کردید و حتی یک خط هم به مسئولیت خودتون در این اوضاعی که گرفتارش هستید ، اشاره نکردید .
    من به لیست بدهای شما که نگاه می کنم می بینم بعضیهاشون واقعا بد هستند ، قبول ، اما شما از بدها همونقدر بدت میاد که از کسانی که هیچ کاری با شما نکرده اند .
    بنظر من شما اصلا کار نداشته باش که دیگران که پیش از ازدواج کارهایی کرده اند و نکرده اند ، چرا موفق می شن ازدواج کنن و ...
    به من چه مربوط که دیگران چه کار می کنن ؟
    اصلا کی تضمین می کنه که اونهایی که ازدواج کردند و رفتند ( با پرده و بی پرده ! ) شبها توی دلشون حسرت افراد مجردی مثل شما رو نخورن ؟!
    مگه ازدواج انتهای خوشبختیه ؟ شما زندگیهایی که از جهنم بدتر هستند رو ندیدی ؟
    من بجای اینکه زندگی دیگران رو رسد کنم باید به زندگی و مشکلات خودم بپردازم و ببینم کجای کارم ایراد داشته ...

    اولین قدم در شما باید این باشه که نگاه بدبینانه تون رو نسبت به اطراف کنار بگذارید .

    اصلا با این جمله ات رابطه برقرار نمی کنم " اقا چقدر احمقانه است که آدم به امید فردای بهتر زندگی کنه.مگر توی این 3 سال برای من چه اتفاقی افتاد. "
    واقعا نمی فهمم !
    دوست عزیز 3 سال ، توی 60-70 سال عمر و زندگی چه جایگاهی داره ؟!
    یکی مثل من مترصده اولین فرصته تا برگرده از اول پزشکی بخونه ، یکی مثل تو فقط نشسته گله می کنه و نق می زنه
    برای رسیدن به خواسته ات کاری هم کردی ؟ یا فقط نق زدی ؟
    من همیشه دوست داشتم پزشک باشم ، البته داروساز ! هیچوقت این حس رو جدی نگرفتم و به چشم تفریح بهش نگاه کردم اما امروز رسیدم به جاییکه به خودم می گم : مگه ما چندبار به دنیا می آییم که من بخوام اولین و آخرین دوره زندگیم رو بدون رسیدن به علایقم بگذرونم ؟!

    البته می تونستم مثل تو نق بزنم که وای از بدبختی یک رشته دیگه قبول شدم
    اصلا تقصیر مشاور تحصیلی خرم بود که گفت حیفه بری تجربی
    من نمی دونم چرا پسرهای دخترباز ، ازدواج می کنن اما من هنوز مجردم !!
    و ...

    اما بجاش می گم

    خوشحالم که توی رشته ای تحصیل کردم که دومین علاقه ام بوده
    خوشحالم که رشته تحصیلیم رشته خوب و پویا و جذابی بوده
    چقدر شانس اورم که از اون آدمهای هولی نیستم که بیفتم توی دیگ ! و جدا از این لذت می برم که دیر انتخاب کردن رو به بد انتخاب کردن ترجیح می دم

    و حالا منتظرم - با تمام وجود - که شرایط کار  و زندگی به حدی تثبیت بشه که برگردم از اول و پزشکی رو شروع کنم . من در آستانه دهه سوم زندگی هرگز فکر نمی کنم برای اینکار دیر شده باشه و دوست هم ندارم که یکعمر به خودم نق بزنم که اگر می رفتی سراغ پزشکی و داروسازی اوضاع خیلی بهتر پیش می رفت . پس در اولین فرصت برای رسیدن به خواسته ام تلاش می کنم . تلاش می کنما ، نه اینکه فقط بشینم تماشا کنم و غر بزنم و گله کنم .

    تو هم اگر خوب به زندگیت نگاه کنی می بینی در کنار نکات منفی
    قطعا نکات مثبتی هم بوده و هست که دیگران آرزو دارن در اون موارد جای شما باشن

    ممکنه به حرفام بخندی
    ممکنه روز اولی که از روی شوخی و مسخره کردن می خوای بهش عمل کنی خنده ات بگیره یا بدتر گریه کنی
    اما 2 تا کار باید بکنی

    1- دیگران رو ببخشی
    واقعا ببخشی
    دختر عموت رو بخاطر شوخی بچگانه اش
    خانواده ات رو بخاطر رفتار نچندان درستشون


    2- خودت رو ببخشی و دوست بداری
    بخاطر اینکه تلاشت اونقدر قوی نبود که به همه خواسته هات برسی خودت رو ببخش
    بخاطر اینکه سه سال زندگیت با نگاه منفی گذشت خودت رو ببخش
    و بخاطر تمام خوبی ها و توانایی هایی که داری اما دیگران اونرو نمی بینن خودت رو دوست بدار

    سعی کن مدام این بخشش ها رو توی ذهنت تکرار کنی
    دیگران رو ببخش و به خودت ایمان داشته باش و بخاطر تمام خوبی هایی که داری و هنوز کسی اونرو کشف نکرده به خودت ببال
    اگر واقعا و جدا اینکار رو بکنی
    زندگی روی دیگرش رو بهت نشون میده .
    هیچوقت تجربه نکرده نگو نه ! فایده نداره !!!

    فعلا همینا
    همین دو قدم رو انجام بده بعدا لازم بود بیشتر حرف می زنیم
     
    تشکر شده توسط : 13 کاربر
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 3
رفتن به صفحه 1   


پرش به:  

شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB ©



Forums ©

.: مسئوليت مطالب، تبليغات و محصولات ديگر سايتها به عهده خودشان است :.
.:: برداشت از مطالب اين سايت فقط با کسب مجوز از مدیریت و با ذکر مبنع و آدرس به صورت لینک بلامانع است ::.
.::: کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر رهام صادقی بوده و هرگونه سواستفاده از آن طبق ماده 12 قانون جرایم رایانه ای قابل پیگیری است :::.






مدت زمان ایجاد صفحه : 0.24 ثانیه (101)