شما در بخش انجمنهای گفتگو سایت دکتر رهام صادقی هستید، برای آشنایی با امکانات متنوع دیگر سایت اینجا کلیک کنید


به اينستاگرام سايت بپيونديد

دائما به مرگ فکر میکنم

  1. سلام.

    از همه آنهایی که کمک می کنند ممنوووووووووون

    من سعی می کنم تا جایی که بشه از نصیحتهای شما استفاده کنم.و بکار بگیرم.

    الان آمدم سفر.سعی می کنم بهم خیلی خوش بگذره و مرتب خودم را مشغول می کنم با خرید و تفریح و این چیزا.

    اما شبا یا یعد از سحر که تنها می شم خیلی اذیت می شم.

    الان خیلی خوشحال تر از قبل هستم.و آرام تر.

    اما وقتی تنها می شوم خیلی اذیت می شوم.یاد گذشته می افتم و خاطرات بدش.
    مرتب سهی می کنم به چیزای جدید فکر کنم اما یع ضی وقتا انگار افکار ما بهمون غالب می شوند.و من خیلی اذیت می شوم.
    چی کار کنم که وقتی تنها می شوم یاد گذشته نیافتم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    الان برای بهتر شدنم دیگه باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    می دونم باید رو پای خودم وایسم اما گاهی خیلی احساس بی حمایتی اذیتم میکنه.با این مشکل باید چه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تا جایی که می تونم هی به خودم میگم من یه گوشم در و یکی دروتزه و نباید خودمو اذیت کنم.
    اما فقط در برابر یکی هست که احشاش نا توانی می کنم.
    آنهم پدرم هست.همه و همه می دونند که خیلی زبانش تلخ و بد است . همه گاهیس ازش شکایت می کنند اما من به شدت با حرفاش اذیت می شوم.گریه ام می گیره.
    گاهی به خودم می گم کاش باهاش سفر نمی یومدم تا حرفاش اذیتم نمی کرد اما چاره ای دیگه نبود.

    هر چی به خودم می گم بی خیال حرفاش بشم نمی تونم.
    حرف هیچکسی برام مهم نیست جز پدر و مادرم که اینم خیلی با زخم زباناش اذیت میکنه.
    در برابر حرفای پدرم مغلوب می شوم . نمی دانم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    از همه آنهایی که باعث شدند من ایام سختم را طی کتم و کمی بهتر بشم ممنون مخصوصا سامی جون.
    امیدوارم بازم کمکم کنید.

    از این به بعد باید چه کنم؟
     
  2. رهايي از دردها و رنجهاي گذشته

    همه افرادی که بر روی این کره خاکی زندگی می کـنند، به نحوی درد و رنج هـای گونـاگـونی را در طــول زنـــدگی خود تجربه میـکنند. فقیر یا ثروتمند، زن یا مرد، سفید یـا سیاه، به هر حال هر کس به نحوی چنین مسئله ای را در زندگی خــود تجربه کرده است.." به نظر می رسد که برخی از افراد بیش از سایرین یک چنین درد و رنج هایی را متحمل می شوند، به هر روی باید آنرا پذیرفته و به عنوان جزء جدا نشدنی زندگی خود به آن نگاه کنیم.

    رنج و عذاب به گونه های مختلف بر ما متحمل می شود: آزار جسمی یا روحی، خیانت کردن، مرگ کسانی که دوستشان می داریم، جدایی از والدین، سوانح رانندگی، یا حتی بیکار شدن. می توان گفت که هر گونه تحول احساسی ناخوشایندی که در زندگی بوجود می آید را می توان به عنوان نوعی رنج به حساب آورد.

    اما آنچه که مهم است  این است که ما چگونه با آنها برخورد می کنیم و آیا قادر هستیم که با آنها کنار آمده و از نظر روحی بهبود پیدا کنیم. باید با درد و رنج خود مبارزه کنیم و یا اجازه دهیم که به تدریج درون ما را از بین برده و نابودمان کنند. یک بخش مهم بهبودی این است که از حوادث ناراحت کنند "عبور" کنیم.

    دو شیوه اساسی برای رسیدن به اعتماد به نفسی که به ما اجازه می دهد از درد و رنج های گذشته عبور کنیم، در این قسمت ذکر شده است


    بخشش

    طرف مقابل را ببخشید. شاید در مقابل شما یک نفر و یا افراد بسیار زیادی قرار گرفته باشند. شاید هم خدا روبروی شما قرار گرفته باشد. این فرد می تواند هر کسی باشد که برای شما رنج و ناراحتی ایجاد کرده. آنها را ببخشید و برایشان نامه ای به این شرح بنویسید:


    .................... عزیزم،

    تو [کار نادرستی را که در قبال شما انجام داده در این قسمت ذکر کنید] را در برابر من انجام دادی، اما من تو را می بخشم.


    تا آنجایی که می توانید صادق باشید. هر چیزی که در دلتان وجود دارد را بنویسید. قرار نیست این نامه را برای کسی پست کنید. شما تنها کسی هستید که این نامه را میبینید، پس همه چیز را بنویسید. خیلی مهم است که به تمام جزئیات اشاره کنید. اگر در ذهن خودتان همه ی مطالب را مرور کنید، باز هم آنقدری که آنها را روی کاغذ می آورید، واقعی جلوه نمی کنند. هیچ کس، هیچ وقت نامه شما را نمی خواند، پس ترسی نداشته باشید و هر چیزی که دلتان می خواهد را بنویسید. البته به خاطر داشته باشید که این نامه بخشایش است نه سرزنش. سرزنش مخصوص مجرمان و متهمان است، و شما را بی قدرت نشان می دهد. شما توانایی این را دارید که دیگران ببخشید. "من تو را می بخشم."

    زمانیکه نامه تمام شد، هنوز یک نفر دیگر را هم باید ببخشید: و آن خودتان هستید. در زمان بروز آن حادثه شما بهترین کاری را انجام دادید که می توانستید. خودتان را به خاطر اینکه اجازه داده اید یک چنین اتفاقی بیفتد، ببخشید. هر اتفاقی که افتاده باید خودتان را عفو کنید. شما نمی توانید گذشته را عوض کنید. فقط می توانید از آن درس بگیرید و قوی تر شوید.

    بخشش به عنوان اولین مرحله، از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. این امر یک تغییر ذهنی در افکار شما ایجاد میکند و شما از حیطه اتهام خارج شده و صاحب اختیار زندگی خودتان می شوید و می توانید بر روی سرنوشت خود کنترل داشته باشید. شما هستید که باید تصمیم به بخشش کسی بگیرید. شما هستید که می توانید در مورد زندگی خود تصمیم بگیرید. حالا نوبت به آن رسیده که به جای عکس العمل های نا بجا اعمال بجایی را از خود بروز دهید. دو مرتبه قدرت خود را بدست آورده اید و نقش اول داستان زندگی خود شده اید. کنترل افکارتان تماماً به عهده خودتان است



    گذر کردن



    شاید این مرحله از مرحله بخشش هم سخت تر باشد. شاید گفتن جمله: "من تو را بخشیدم" خیلی راحت باشد اما این امکان وجود دارد که قلباً طرف مقابل را نبخشیده باشید و از او کینه ای به دل داشته باشید.

    معمولاً زمانیکه فردی را می بخشیم باز هم در مورد کاری که او در حق ما انجام داده فکر کرده و خودمان را "سرزنش" می کنیم. مشکل زمانی بوجود می آید که ما به طور مخفیانه عمل آنها را در ذهن نگه داشته و مرتباً آنرا مرور می کنیم. بخشش واقعی یعنی اینکه هیچ اثری از عمل فرد در ذهن و قلب ما باقی نماند. باید از آن گذر کرده و به طور کامل خود را از آن واقعه منفصل کنیم.

    یکی دیگر از دلایلی که باید از اشتباهات دیگران گذر کرده و آنها را به دست فراموش بسپاریم، این است که لحظه حال دیگر هیچ وقت برایمان تکرار نخواهد شد و هیچ وقت نمی توانیم لذتی را که امروز قادر به چشیدن آن هستیم را مجدداً تجربه کنیم. همانطور که "لین گرب هورن" در کتاب خود با نام "ببخشید، زندگی شما مانند کتاب های کم فروش است"، می نویسد: "به جای اینکه به گذشته خود بی توجهی کنید، نکات تیره و ابهام آمیز آنرا برای خود روشن کنید، البته برای انجام این کار لازم نیست کسی را قضاوت کنید. به وقایعی که رخ داده نگاه کنید، آنها را تشریح کنید، بپذیرید، به آنها اعتراف کنید، و بعد که همه چیز برایتان روشن شد، از آن برای همیشه بگذرید. به عبارت دیگر اجازه دهید که گذشته تان فقط یک حقیقت باشد که وجود داشته و تمام شده. فقط همین؛ ناراحتی ها، پشیمانی ها و عصبانیت های خود را اظهار داشته و بعد هم از آنها عبور کنید! اگر این کار را انجام ندهید، آنها همچنان به سمت شما آمده و در همه حال پشیمان و خشمگین باقی خواهید ماند."

    گذر کردن همچنین به معنای خاتمه دادن به خشم و نفرت نیز می باشد. گاهی اوقات آنقدر از یک نفر منزجر می شویم و از دست او عصبانی می شویم که احساس می کنیم قادر به انجام هیچ کاری نیستیم. زمانیکه در یک چنین شرایطی قرار میگریم، عصبانیت در باطن ما نمود پیدا کرده و ما را از درون نابود می کند. افراد متفاوت عصبانیت خود را به طرق مختلف روی خود پیاده می کنند؛ اما شما که قدرت کنترل زندگی خود را در دست دارید، اجازه دهید که خشمتان از بین برود، مطمئن باشید که هیچ نیازی به آن پیدا نخواهید کرد.

    مهم است بدانید که بخشش و گذشتن از دیگران، مسئله ای نیست که یک شبه اتفاق بیفتد. پس از سالها تجربه خشم و نفرت، مدت زمانی طول می کشد تا بتوانید چنین احساساتی را از خود دور کنید. شاید در ابتدا احساس خوبی به شما دست ندهد، اما باید به بخشیدن ادامه دهید و این مرحله را پشت سر بگذارید.

    شما تنها کسی هستید که قدرت آنرا دارید که گذشته ناخوشایندتان را به دست فراموشی سپرده و از آن بگذرید. هیچ اشکالی ندارد که دیگران چه می گویند و یا چه کاری انجام می دهند، این شما هستید که می توانید کنترل زندگی خود را بدست گیرید. زمانیکه گذشته قدرت اداره آینده شما را بدست نگرفته باشد، آن وقت تازه متوجه می شوید که با چه قدرت و انرژی می توانید زندگی خود را به جلو برانید. از زیر بار خشم و خشونت آزاد شده و دیگر هیچ اثری از نیروهای مخرب گذشته بر جای باقی نخواهد ماند. در این حالت به راحتی می توانید به افرادی که شرایطی مشابه شما دارند نیز کمک کنید. زندگیتان به حالت اول باز می گردد، از زنجیر گذشته رها شده و به طور کامل آزاد می شوید. اعتماد وصف ناپذیری نسبت به خود پیدا می کنید و این درس بزرگی است که هر کس می تواند در طول زندگی خود تجربه کند
    .


    http://www.iranclubs.net
     
    تشکر شده توسط : 2 کاربر
  3. سلام

    فکر میکنم علت اینکه نمی تونی گذشته رو رها کنی اینه که هنوز از کسانی که باعث آزارت شدند کینه به دل داری.
    تا وقتی رنجشی که از دیگران داریم بیرون نریختیم ،داخوریها و رویدادهای تلخ مدام به ذهنمون میان تا بالاخره راهی برای بیرون پیدا کنند.

    ظرفیت ما برای تحمل مشکلات محدوده. وقتی سعی میکنیم همه دلخوریها رو به درون بریزیم و پنهان کنیم.فشار زیادی رو متحمل میشیم. و ناخودآگاه به دنبال راهی هستیم تا این غم و رنج و فشارهای ناشی از اون رو بیرون بریزیم .

    بخشش آسون نیست و بعضی وقتها لازمه به کسی که آزارمون داده .اعلام کنیم که چقدر ازش دلخوریم.
    اگه میتونی باهاشون حرف بزن و تمام ناراحتیهاتو بدون سرزنش یا بی احترامی براشون بگو.به رفتارهاشون اشاره کن نه به شخصیتشون.بگو که از کدوم رفتارشون دلخوری و چی تو رو رنجونده.
    واقعا بعضی وقتها باید تورروی ادمها باستیم و بگیم که حق نداشتن و ندارند که با ما رفتار توهین امیزی داشته باشند.
    اگه نمی تونی رو در رو حرفتو بزنی براشون نامه بنویس .(البته زیاد جالب نیست. ولی شاید بعد از نوشتن کدورتت کم شد و احتیاجی به ارسالش نداشتی)یا تلفنی باهاشون گفتگو کن.
    اگه نمی تونی گذشته رو فراموش کنی و این خاطراتی که مرور میشن مربوط به افراد میشن .حتما حرف دلتو بزن تا خلاص بشی.

    بعضی دلخوریها اونقدر بزرگند که نمیشه بدون حل کردنشون گذشت کرد.

    در مورد پدرت بهتره همین الان با گفتگو مسائل رو حل کنید تا حرفها ،رفتارها و سرزنشهای امروزش به اندوه وغم فردای تو تبدیل نشه

    خوشحالم که داری بهتر میشی.

    شاد باشی
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  4. yellowapple نوشته است: سلام.

    از همه آنهایی که کمک می کنند ممنوووووووووون

    من سعی می کنم تا جایی که بشه از نصیحتهای شما استفاده کنم.و بکار بگیرم.

    الان آمدم سفر.سعی می کنم بهم خیلی خوش بگذره و مرتب خودم را مشغول می کنم با خرید و تفریح و این چیزا.

    اما شبا یا یعد از سحر که تنها می شم خیلی اذیت می شم.

    الان خیلی خوشحال تر از قبل هستم.و آرام تر.

    اما وقتی تنها می شوم خیلی اذیت می شوم.یاد گذشته می افتم و خاطرات بدش.
    مرتب سهی می کنم به چیزای جدید فکر کنم اما یع ضی وقتا انگار افکار ما بهمون غالب می شوند.و من خیلی اذیت می شوم.
    چی کار کنم که وقتی تنها می شوم یاد گذشته نیافتم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    الان برای بهتر شدنم دیگه باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    می دونم باید رو پای خودم وایسم اما گاهی خیلی احساس بی حمایتی اذیتم میکنه.با این مشکل باید چه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تا جایی که می تونم هی به خودم میگم من یه گوشم در و یکی دروتزه و نباید خودمو اذیت کنم.
    اما فقط در برابر یکی هست که احشاش نا توانی می کنم.
    آنهم پدرم هست.همه و همه می دونند که خیلی زبانش تلخ و بد است . همه گاهیس ازش شکایت می کنند اما من به شدت با حرفاش اذیت می شوم.گریه ام می گیره.
    گاهی به خودم می گم کاش باهاش سفر نمی یومدم تا حرفاش اذیتم نمی کرد اما چاره ای دیگه نبود.

    هر چی به خودم می گم بی خیال حرفاش بشم نمی تونم.
    حرف هیچکسی برام مهم نیست جز پدر و مادرم که اینم خیلی با زخم زباناش اذیت میکنه.
    در برابر حرفای پدرم مغلوب می شوم . نمی دانم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    از همه آنهایی که باعث شدند من ایام سختم را طی کتم و کمی بهتر بشم ممنون مخصوصا سامی جون.
    امیدوارم بازم کمکم کنید.

    از این به بعد باید چه کنم؟



    خب من از بس به شما گفتم باید بخشیدن رو یادبگیرید ، زبونم مو در اورده و بزودی باید برم لیزری ، الکترولیزی ، چیزی بکنم
    در مورد بخشیدن توضیح نمی دم چون دوستمون مسافربهار بخوبی توضیح دادند

    در ادامه ...

    شما با یک پدر ، حدودا 55 ساله طرفید که تلخ است .
    راه حل چیه ؟
    باید یکروز صبح زود از خونه فرار کنید ( اگر ظهر فرار کنید تاثیر نداره ! )


    ببین دوست من
    شما خودت اینجا مجموعه ای از مشکلات رو مطرح کردی ! کینه ، ترس از تنهایی ، تلخی و ...
    خودتم خیلی دوست داری از بند اینها رها بشی ، تلاشتم کردی ، ولی آیا واقعا تونستی یکشبه و یکباره به مشکلاتت فائق بیای ؟
    طبیعتا نه ، اگرچه تلاشت قابل تقدیره و همینکه امروز می گی اوضاع کمی بهتر از گذشته است یعنی فردا از امروز هم بهتره و بزودی روزی فرا می رسه که رها شدی از تمام تیرگی ها اما
    ببین دوست من ، تو وقتی خودتو نمی تونی به این راحتی تغییر بدی ، دیگه چه انتظاری داری که پدرت رو بتونی تغییر بدی !
    ایشون هم سنتشون دوبرابر تو هست ( لااقل ) هم احتمالا دلشون نمی خواد تغییر کنن چون مشکلی رو متوجه خودشون نمی دونن ، پس بهتره رویاپردازی نکنی
    بذار آب پاکی رو بریزم روی دستت ( دستاتو بیار جلو ) ، تغییر دادن انسانها بعد از یک سنی ( شاید 30 سالگی ) کار خیلی سختیه ، هی می خوام نگم نشدنیه اما نمیشه . خلاصه من می گم کار سختیه اما تو بخوان که شدنی نیست !
    چاره چیه ؟
    یک سنگ بزرگ افتاده وسط جاده ، یا باید بشینی پشت تخته سنگ و انقدر گریه کنی تا نفست بند بیاد
    یا باید تخته سنگ رو دور بزنی و به راهت ادامه بدی
    یا اصلا
    رفتی ته یه کوچه بن بست ، می تونی تا آخر عمرت ته اون کوچه بشینی ، می تونی دور بزنی ، شاید کمی وقت گیر باشه اما آخرش از اون بن بست میای بیرون

    نذار هیچ چیزی مانع زندگیت بشه . بعد از هر مشکلی به خودت بگو " یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت "

    پدرتم نمی تونی عوض کنی
    قطعا ایشون همه وجودشون در زبون تلخشون خلاصه نمیشه
    قطعا مهربانی ها و نکات مثبتی هم دارند
    شما همون نکات مثبت رو ببین و اونها رو بکن انگیزه تحمل کردن بدیها

    سعی کن اوضاع رو کنترل کنی
    نمی گم خودتو ندیده بگیر اما حتم دارم از هر 10 باری که ایشون چیزی می گن که دلت می شکنه ، لااقل 5 بارش یکجوری هست که اگر خودت حواستو جمع می کردی اون حرف زده نمی شد . تو سعی کن شرایط رو جوری کنترل کنی که ایشون کمتر بهانه برای بددهنی یا تلخی یا ... پیدا کنند .

    آره کاش هیچوقت اینکار رو نمی کردن اما حالا که این مدلی هستن و تغییر هم نمی کنن ، تو زرنگ باش و سعی کن شرایط رو کنترل کنی ...

    پدرت رو همینجوری که هست بپذیر و دوست داشته باش
    بخاطر خوبیهاش ، بدیهاش رو ندیده بگیر
    و اوضاع رو کنترل کن
     
    تشکر شده توسط : 3 کاربر
  5. سلام

    همگی خسته نباشسشد.

    اقا تو رو خدا یکی این مسله دوست داشتن خود را توضیح بده.آقا تو رو واضخ بگید آدم خودشو دوست داشته باشه چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟/

    زندگی با آن چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟


    ببینید الان من یک کتاب دارم می خونم که خانم هی که توش نوشته همه مشکلات ما از این که خودمون را دوست نداریم.
    و اگر یاد بگیریم که خودمون را دوست داشته باشیم آنوقت مشکلات حل می شه!

    این جمله یهنی چی؟؟؟؟؟؟؟/چطور این موضوعات بهم ربط دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

    مثلا میگه اگر ما خودمون را دوست داشته باشیک مشکلات پول و کار و چاقی و همه چی خل میشه!!!!!!!!!(آدم خنده اش میگیره)

    ببینید اگر من خودم را که مثلا چاقم یا وقتی گرفتارم همین جوری دوست داشته باشم پس منگولم که زخمت رژیم به خودم بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مگه نمی گی خودتو دوست داشته باش همی جوری!!!!!!!! خوب وقتی آدم تو کنکو.ر رد می شه و پرت می شه از آیندش آنور حالا اگر خودمو دوست داشته باشم و همین جوری بگم من گلم که دیگه به خوذدم میگم ای باب من که گلم و فوق العادم پس چرا برم کنکور بدم خب همین جوری می مونم دیگه و پیشرفتنم نمی کنم!!!!!!!!!1
    اما اگر این وضعیت را دوست نداشته باشم هی به خودم فشار میارم تا بالاخره ببینیم قبول میشم یا نه!!!!!!!! که البته وسط راهم از فرط استرس افسرده می شم!!!!1

    خب حالا آقا من به خودم می گم من خودمو دوست دارم.حالا این دوست داشتن چه جوری منو لاغر می کنه؟؟؟؟؟؟چه جور تو درس کمکم می کنه؟؟؟؟؟/

    یعنی منظور شما اینکه من باید به خودم بگم من خودمو بیشتر از خواب دوست دارم پس نمی خوابم و 2 ساعت صبحا ورژش می کنم!!!!!!!!!11

    یا به خودم بگم من خودمو دوست دارم پس هر چی شیرینی (قربونش برم) یا غذا هست را می گذرم ازش تا لاغر بشم چرا؟چون من خودم را دوست دارم!!!!!!!!!!!!11

    آیا منظور شما این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

    آقا به نظر شما اینجوری بد دو روز آدم به خودش نمیگه (با عرض معذرت،روم به دیوار،بلا نسبت شما عزیزان)ای مردهشور هر چی دوست ببره که من باید اینقدر خودمو زجر بدم که مثلا میخوام خودمو دوست داشته باشم.


    تو رو خدا خواهشا لطفا واضخ و روشن و با مثال مخصوصا به ما بگید دوست داشتن چیه و چی کار باید کرد و چه جور میتونه تاثیر بزاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    این دوست داشتن خود تنها مسیله که می تونه به ما کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
     
  6. yellowapple نوشته است: سلام

    همگی خسته نباشسشد.

    اقا تو رو خدا یکی این مسله دوست داشتن خود را توضیح بده.آقا تو رو واضخ بگید آدم خودشو دوست داشته باشه چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟/

    زندگی با آن چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟


    ببینید الان من یک کتاب دارم می خونم که خانم هی که توش نوشته همه مشکلات ما از این که خودمون را دوست نداریم.
    و اگر یاد بگیریم که خودمون را دوست داشته باشیم آنوقت مشکلات حل می شه!

    این جمله یهنی چی؟؟؟؟؟؟؟/چطور این موضوعات بهم ربط دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

    مثلا میگه اگر ما خودمون را دوست داشته باشیک مشکلات پول و کار و چاقی و همه چی خل میشه!!!!!!!!!(آدم خنده اش میگیره)

    ببینید اگر من خودم را که مثلا چاقم یا وقتی گرفتارم همین جوری دوست داشته باشم پس منگولم که زخمت رژیم به خودم بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مگه نمی گی خودتو دوست داشته باش همی جوری!!!!!!!! خوب وقتی آدم تو کنکو.ر رد می شه و پرت می شه از آیندش آنور حالا اگر خودمو دوست داشته باشم و همین جوری بگم من گلم که دیگه به خوذدم میگم ای باب من که گلم و فوق العادم پس چرا برم کنکور بدم خب همین جوری می مونم دیگه و پیشرفتنم نمی کنم!!!!!!!!!1
    اما اگر این وضعیت را دوست نداشته باشم هی به خودم فشار میارم تا بالاخره ببینیم قبول میشم یا نه!!!!!!!! که البته وسط راهم از فرط استرس افسرده می شم!!!!1

    خب حالا آقا من به خودم می گم من خودمو دوست دارم.حالا این دوست داشتن چه جوری منو لاغر می کنه؟؟؟؟؟؟چه جور تو درس کمکم می کنه؟؟؟؟؟/

    یعنی منظور شما اینکه من باید به خودم بگم من خودمو بیشتر از خواب دوست دارم پس نمی خوابم و 2 ساعت صبحا ورژش می کنم!!!!!!!!!11

    یا به خودم بگم من خودمو دوست دارم پس هر چی شیرینی (قربونش برم) یا غذا هست را می گذرم ازش تا لاغر بشم چرا؟چون من خودم را دوست دارم!!!!!!!!!!!!11

    آیا منظور شما این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

    آقا به نظر شما اینجوری بد دو روز آدم به خودش نمیگه (با عرض معذرت،روم به دیوار،بلا نسبت شما عزیزان)ای مردهشور هر چی دوست ببره که من باید اینقدر خودمو زجر بدم که مثلا میخوام خودمو دوست داشته باشم.


    تو رو خدا خواهشا لطفا واضخ و روشن و با مثال مخصوصا به ما بگید دوست داشتن چیه و چی کار باید کرد و چه جور میتونه تاثیر بزاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    این دوست داشتن خود تنها مسیله که می تونه به ما کمک کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


    یعنی آدم پشیمون میشه از کتابی که معرفی کرده !
    دوست من
    خودت رو دوست داشته باش با اینکه از خودراضی باش زمین تا آسمان تفاوت داره
    آدم از خودراضی به خودش می گه : من همینجوری خیلی هم باحالم پس پیش بسوی جعبه شیرینی ! پس صبحها تا لنگ زور می خوابم . پس درس نمی خونم . پس هیچ هنری یاد نمی گیرم . پس ...
    این یعنی تن پروری !

    اما آدمی که خودش رو دوست داره . خود واقعیشو
    به خودش می گه من شایسته این هستم که بهترین لباسها رو بپوشم و بهترین فرم بدنی رو داشته باشم ، پس رژیم می گیرم و به این رژیم پای بندم
    به خودش می گه در شان من نیست که درس نخونم و آخر ترم برم منت استاد رو بکشم که بهم 10 بده ! پس درس می خونم
    این آدم به خودش می گه من باید به استعدادهام جامعه عمل بپوشونم . حالا این استعداد در زمینه آشپزیه یا کامپیوتر یا هرچیز دیگه . آدمی که خودش رو دوست داره میرسه سراغ کارهای مورد علاقه اش
    آدمی که خودش رو دوست داره صبحها زودتر بیدار میشه تا فرصت بیشتری برای فعالیت داشته باشه
    آدمی که خودش رو دوست داره ورزش رو بعنوان یک عامل مهم در زندگی برای سلامت روح و جسم توی برنامه اش قرار میده
    آدمی که خودش رو دوست داره سعی می کنه برای فردای بهتر امروز سختی بکشه
    آدمی که خودش رو دوست داره از بی اهمیت ترین مسائل دنیا برای خودش بزرگترین مشکلات زندگی رو نمیسازه که بعد بشینه غصه بخوره
    آدمی که خودش رو دوست داره هر روز معایبش رو بررسی می کنه و بجای غصه خوردن سعی می کنه برطرفشون کنه و اگر موردی بود که در اختیارش نبود ، بخاطر سایر تواناییهاش اون عیب و ایراد رو نادیده می گیره
    آدمی که خودش رو دوست داره دلش می خواد از زندگی لذت ببره . پس همیشه توی خونه نمی شینه و میره مهمونی و تفریح و دانشگاه  و کار و ... و اگر عاملی مثل اضافه وزن فرضا باعث میشه از مهمونی مثلا در بره ، اونوقت بخاطر اینکه خودش رو دوست داره کمی به خودش زحمت میده تا با رسیدن به وزن دلخواه دیگه خودش رو از حضور در مهمونی و اجتماع منع نکنه
    آدمی که خودش رو دوست داره به توانایی هاش مفتخره و از اونها استفاده می کنه . این استفاده کردن خیلی مهمه
    آدمی که خودش رو دوست داره ، سعی می کنه به دیگران کمک کنه ، کمتر از دیگران کینه به دل بگیره . منفی بافی نکنه . چرا ؟ چون دوست داره دیگران هم درباره خودش همینجوری فکر و رفتار کنن و ....
    و ...
    آدمی که اینجوری باشه هم زیباتر دیده میشه هم توی درس و کار موفق میشه هم دیگران دوست دارن باهاش رابطه داشته باشن هم ... و اینجوری میشه که این آدم موفق میشه . به همین سادگی به همین خوشمزگی

    اگر دقت کنی می بینی این آدمی که  خودش رو دوست داره ، شخصیتش یک مدلی هست که خود بخود برای همه جذاب و دوستداشتنی میشه
    اما اونچیزی که توی ذهن شماست
    اگر یک آدم شل و ول بی انگیزه و خسته نباشه یه آدم خودخواه و خودپسند و از خودراضی هست
    که چه این باشه و چه اون از نظر دیگران فاقد جذابیت هست .

    کتاب رو بادقت بخون
    خودت رو در اختیار نویسنده قرار بده و روی حرفاش فکر کن
    نه اینکه بعد از خوندن هر جمله 1000 تا فکر منفی به ذهنت راه بدی !
     
    تشکر شده توسط : 4 کاربر
  7.   سلام.


    آقا کی می گه معجزه اتفاق نمی افته! پس چرا برای من اتفاق افتاد؟
    بس که من کم رو هستم.  

    دوستان عزیز که تو این مدت این همه به من کمک کردید و می کنید و اینقدر هم با من مهربانید اگر شما هم مثل من ریسمان خدا را چنگ بزنید و ول نکنید تا مستجاب و الدعوه بشید واقعا معجزه هم اتفاق می افته!


    از دیروز که من بالاخره کتاب (( شفای زندگی خانم لوییس هی)) را شروع کردم به خواندن و از دو ماه پیش که این پست خیلی اتفاقی توسط خودم شروع شد و این همه مهربانی که شما داشتید و اینقدر با من هم دردی و کمک کردید واقعا ان معجزه بالاخره اتفاق افتاد.

    اصلا باورم نمیشه!ااحساس می کنم در زندگی من قفلی وجود داشت که حالا دو روز بعد از چند سال شکسته شده!

    این همه لطفی که شما به من کردید و همه راهنمایی های شما مخصوص سامی جون باعث شد که آن معجزه اتفاق بیافته و من اصلا باورم نمیشه!

    نمی دانم چه طوری از همه تشکر کنم مخصوصا دکتر صادقی که این سایت را راه اندازی کرد و سامی جون که به من خیلی کمک کرد.

    این کتاب البته با توضیحاتی که سامی به من داد آنقدر ذهن من را باز کرد که بهد از چند سال گرفتاری تازه دارم متوجه می شوم که اشتباهات می کجاست و گاهی حتی گریه ام می گیره!اما این بار از خوشحالی!!!!

    دوستان عزیزم من خواندن این کتاب را به همه ی آن عزیزایی که به هر دلیلی توی زندگیشون احساس غم میکنند توصیه میکنم.
    من بارها در حال خوندن این کتاب گریه ام گرفت از این جهت که من چند سال داشتم دور خودم می پیچیدم و نمی تونستم بفهمم درد خود من هستم!

    امروز احساس می کردم که مثل مریضیم که بعد از چند سال داره از بستر بیماری بلند می شود و همه اینها را مریون همه ی شما هستم.

    معجزه ی زندگی من شما هستید که من را نجات دادید.واقعا احساس می کنم که در دنیا امروز به روی من باز شده!

    امشب متوجه شدم که بعد از اینکه فقط یک هفته مراقبت از خورد و خوراکم و سحر خیزی تونستم یک کیلوییی را که توی ماه رمضان چاق شدم کم کنم و از فرط خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم!
    اینها همه معجزه است.
    برای من دعا کنید که بتونم این راه را ادامه بدم و به حال خوبم برگردم.

    فقط یک مشکل کوچک اینکه احساس می کنم دارم به یک دنیای جدید وارد می شوم که مثل همیشه که چیزای جدید برای من اصطراب داشته این بار هم کمی دچار اصطراب هستم که من از پس خودم برمیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تنها چیزی که من را نگران این است که من هیچوقت تا حالا تنهایی روی پای خودم نیاستادم و همیشه کسی کنارم بودم و این خیلییییییییی برای من دشواره!

    به من کمک کنید که یاد بگیرم که خودم روی پای خودم بیاستم و تنهایی نهراسم!

    من مطمینم که این بار موفق می شوم!
    من این معجزه را از دست نمی دهم!

    شما هم به من کمک کنید تا موفق بشوم به شادی کامل به همه زندگیم برگردم!  
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  8. سلام دختر خوب

    خوشحالم كه راهت رو پيدا كردي همون راهي كه تمام بچه ها سعي داشتند تا به نوعي نشونت بدند تا از خلوت و تنهايي خودت بيرون بياي و زندگي رو با يك ديد جديد ببيني.
    تمام نصايح بچه ها مي تونست فقط براي تو چندتا حرف و نصيحت باشه اما تو ازشون استفاده كردي و رسيدي به اينجايي كه حالا احساس تازگي مي كني احساس شادي رو كه گمش كرده بودي رو داري مي چشي.
    چرا مي گي مي ترسي چون هميشه كسي كنارت بود و حالا به تنهايي مجبوري جلو بري؟ عزيز من مگه اون موقعي كه تو نشستي پاي كامپيوترت و شروع كردي به بيان مشكلاتت تنهايي اينكار رو نكردي يا نكنه كسي دستت رو گرفت و وادارت كرد كه مشكلاتت رو بنويسي وكمك بخواي؟ مگه اون موقعي كه تمام بچه ها بهت راههاي مختلفي رو بهت پيشنهاد كردند كسي وادارت كرد كه به حرفهاي بچه ها گوش كني يا خودت اراده كردي و شروع كردي به تغيير اوضاعت؟مگه اون موقعي كه رفتي كتابي رو كه بهت معرفي كردند رو خريدي و وقت گذاشتي پاش و نشستي خونديش كسي به زور كتاب رو داد دستت يا خودت تصميم گرفتي كه اينكار رو بكني؟
    ميبيني تو همين حالاش هم به تنهايي جلو اومدي و موفق هم شدي، حالا ميگي من هيچ وقت تنها نبودم؟

    دوست خوبم، سيب زرد خوشمزه(البته من سبزشو بيشتر دوست دارم) ما آدمها تنها به دنيا ميايم و تنها هم مي ميريم و توي اين زندگي هم كه به ظاهر توي اجتماع زندگي مي كنيم لحظات زيادي رو به تنهايي مي گذرونيم و بايد بگذرونيم. از چيزي مي ترسي كه بارها و بارها تجربش كردي؟ تو ازش نميترسي،فقط فكر مي كني كه بايد از تنهايي بترسي.
    باور كن تنهايي هميشه تلخ نيست

    باوركن تنهايي هميشه غم انگيز نيست

    باور كن هميشه تنهايي دردناك نيست


    باور كن كه توي همين تنهايي ما آدمها به نقطه ضعف هامون فكر مي كنيم و به اينكه چطور برطرفشون كنيم

    باور كن ما تو همين تنهاييه كه به اشتباهاتمون فكر مي كنيم به اينكه چجوري تكرارشون نكنيم

    باور كن تو همين تنهايي كه ما به خستگي هامون فكر مي كنيم و بعد توي همين تنهايي به آرامش مي رسيم
    دوست خوبم ترس چيزيه كه توي وجود ما گذاشتند تا از خيلي اتفاقات بد جلوگيري بشه نه اينكه جلوي ما رو براي تغيير و پيشرفت بگيره.
    خيلي اوقات چيزهايي كه ما ازشون مي ترسيم واقعا ترسناك نيستند، اگر به اون ها مجال بدي كه خودشون رو بهت نشون بدند يا به خودت اجازه تجربه كردن هاي چيزهاي جديد رو بدي، مي بيني كه خيلي هم ترسناك نيستند حتي ممكنه برات جالب يا حتي شيرين و دوست داشتني باشند. وقتي عادت مي كني كه از تجربه هاي جديد دوري كني به خودت داري اينو مي قبولوني كه اتفاقات جديد خوب نيستند، بدند و بايد ازشون تا جايي كه ميشه فرار كرد.
    تو تا همين الانش هم خيلي چيزهايي رو كه ازشون دوري مي كردي رو تجربه كردي و ديدي نتيجه اش برات بد نبود، بود؟

    ترسيدن راحته اما نترسيدن يك هنره
    فرار از تجربه هاي جديد راحته اما انجام كارهاي جديد سخته

    تو همين حالا هم شروع كردي به تجربه كردن پس قدمهات رو محكم كن و به عقب نگاه نكن. فقط برو باور كن اوني كه تو رو تنها به اين دنيا آورد وتنها تو رو از اين دنيا مي بره تو ذره ذره وجودتته و هرگز تنهات نمي ذاره .پس تو هرگز تنها نيستي.

    حرف آخر: از خودت بيش از اندازه متوقع نباش، هدفت رو بيش از اندازه بلند پروازانه انتخاب نكن، واقع بين باش، اگر شكست خوردي دوباره بلند شو و ........ از زندگيت از لحظه به لحظه اش لذت ببر.
    من هم به نوعي اين مسير رو گذروندم و موفق شدم پس به تجربه مي دونم كه دوباره زندگي رو ساختن خيلي سخته ولي وقتي به نتيجش مي رسي مي بيني كه بينهايت شيرين، لذت بخش و دوست داشتنيه.

    برات با تمام وجودم آرزوي شادي و موفقيت رو مي كنم.
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 3 از 3
رفتن به صفحه    3


پرش به:  

شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB ©



Forums ©

.: مسئوليت مطالب، تبليغات و محصولات ديگر سايتها به عهده خودشان است :.
.:: برداشت از مطالب اين سايت فقط با کسب مجوز از مدیریت و با ذکر مبنع و آدرس به صورت لینک بلامانع است ::.
.::: کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر رهام صادقی بوده و هرگونه سواستفاده از آن طبق ماده 12 قانون جرایم رایانه ای قابل پیگیری است :::.






مدت زمان ایجاد صفحه : 0.23 ثانیه (70)