شما در بخش انجمنهای گفتگو سایت دکتر رهام صادقی هستید، برای آشنایی با امکانات متنوع دیگر سایت اینجا کلیک کنید


به اينستاگرام سايت بپيونديد

حسادت پدرم به شوهرم

  1. KATAYUN



    کاربر نيمه فعال


    کاربر نيمه فعال
    سلام دوستان . من 6 ماهه ازدواج کردم . البته پدرم به خاطر علاقه زیادی که همیشه به من اسیب رسونده و هیچ وقت نتونستم معنی دوست داشتن پدرم رو بفهمم به سختی با ازدواجمم موافقت کرد چون نتونست هیچ عیبی در شوهرم پیدا کنه درضمن اشنایی من و شوهرم هم کاملا رسمی بوده. پدرم به شوهرم حسادت میکنه میخواد من بیشتر به اون توجه داشته باشم تا همسرم .از طرفی شوهرم خیلی به من وابسته شده بیشتر وقتها دوست داره من پیشش باشم (ما ازدواج کردیم ولی هنوز خونه خودمون نرفتیم). هروقت هم میاد خونه ما بابام کنایه بهش میزنه .هر وقت هم من رو می بینه ازم گله میکنه. دیگه تحمل همسرم تموم شده چند روزیه خیلی غمگینه نمیدونم باید چیکار کنم بین پدرو همسرم گیر کردم خواهش میکنم من رو راهنمایی کنید من با خانواده شوهرم هیچ مشکلی ندارم ولی خانواده خودم من رو اذیت میکنن . راستی من بچه اول خونه ام به شدت مستقل حتی  از لحاظ مالی . وابستگی زیادی هم به خانواده ام ندارم . ]
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  2. سلام.
    عزيزم وقتى ازدواج كردى و فرد جديدى رو به زندگيت اضافه كردى بايد اينم بپذيرى كه ديگه زندگى جديدى رو شروع كردى و هيچ كس به غير از تو و شوهرت حق دخالت تو زندگيتون رو نداره.
    پدرت هم فقط در مرتبه ى پدرى ميتونه بهت نظر بده.زندگى زناشويى چيزيه كه فقط بين تو و همسرت هست.
    با پدرت صحبت كن و بهش بگو حالا كه ازدواج كردى و اونم اين موضوع رو پذيرفته،ديگه بقيه شو به خودتون بسپره و با گوشه و كنايه همسرتو اذيت نكنه.
    تو كه تا اخر عمرت نميتونى كنار پدر و مادرت زندگى كنى.
    به همسرت بگو حرف بقيه و كنايه هاشون برات مهم نيست و اون كسى كه اخرش تصميم ميگيره خودتى و اين چيزا هيچ تاثيرى تو اينده شما نخواهد داشت.
    تصور كن مادر همسرت اينطورى بود و همچين رفتارى باهات داشت.دوست داشتى چه چيزايى رو در برابر اين حرفا از شوهرت مى شنيدى؟همونا رو تو بهش بگو و دلگرمش كن و بهش اطمينان بده كه كه اجازه نميدى كسى تو زندگيتون دخالت كنه.
    و واقعآ هم همينطور باش و اجازه ى اظهار نظر هاى مخرب رو به هيچ كسى نده.
     
    تشکر شده توسط : 2 کاربر
  3. با سلام خدمت شما دوست گرامی و همه کاربران محترم.ببینید در این دست مسائل رعایت عدالت از جانب شما خیلی مهمه .یعنی خود شما باید با زیرکی و برنامه ریزی نظر هر دو طرف را به خودتون جلب کنین.من اینجا چندتا راه رو که قبلا" در مجله ها و... خوندم رو پیشنهاد میدم:1-شما میتونید با تدبیر و یه خورده اصرار اضافی هر دو خونواده رو مثلا" در ایام عید به مسافرت ببرید.چون معمولا" وقتی آدما برای مدتی با هم به یه جای دور برند بهتر میتونند همدیگر رو بشناسند و شوهر شما میتونه با اطلاع و آمادگی قبلی کارهایی رو انجام بده که باعث جلب رضایت پدر شما بشه و اون احساس خرسندی کنه.البته شما هم اشاره کردید که پدرتون شما رو خیلی دوست داره و این مشکلات کاملا" طبیعیه و به علت وابستگی به شما بوده که بعد از اینکه رفتید سر خونه زندگیتون خیلی کم رنگ میشه.2-میتونید در اولین فرصت که تولد پدرتون یا مادرتونه یه جشن بگیرید و یه کاری کنید که قشنگ شوهرتون بیاد پدرتون رو ببوسه(پیشونیش رو)و تو دلش جا کنه.در ضمن باید شوهر شما یه کادوی فوق العاده و غیر قابل پیش بینی به پدرتون بده.ببینید خانواده پدری شما به هیچ وجه نباید خلاء وجود شما رو حس کنند.این خیلی خیلی مهمه.3-ببینید پدرتون از چی خوشش میاد و طبیعیه خوب همون کارها رو بگید شوهرتون انجام بده.مثلا" ممکنه که پدر شما از شکار کردن،ماهی گیری،موتور سواری،کوهنوردی،شطرنج،شنا،مسافرت،جک گفتن و ... خوشش بیاد پس معطل چی هستید.4-نباید یه موقع به شوهرتون کم توجهی کنید و به طور منظم به پیش پدرتون برید و از حال اون جویا بشید.براش گل بخرید.یه ساعتی چیزی مثلا" در روز پدر! به هر حال احترام به والدین در صدر کارهاست.5-اگه مادر شما با شوهرتون مشکلی ندارن میتونید از طریق مادرتون وارد بشید و پدرتون رو قانع کنه که واقعا" شوهر خوبی دارید.6-در پایان عرض میکنم که این مشکلات میتونه به دلیل علاقه زیاد پدرتون باشه.من یکی از دوستام دقیقا" مشکل شما رو داشت البته اون پسر بود و زنش با مادرش همچین خوب نبودن.این راههایی که گفتم از خودم نبود و گفته پزشک متخصص بود.7-این که میگن روانپزشکها و مشاورین خانواده خودشون دیوانه تشریف دارن یه دروغ محضه و یه توهین بزرگ محسوب میشه.تحت تاثیر حرفهایی که اطرافیان میگن قرار نگیرید.هر چه زود تر به یک روانکاو یا روانپزشک درجه 1 مراجعه کنید.برای پیدا کردن این پزشک خوب میتونید از یه پزشک عمومی خوب کمک بگیریدو من 100% به شما اطمینان میدهم که مشکل شما حل خواهد شد.من آدمهایی رو دیدم که مشکلات وحشتناک داشتن و حل شده.نگران نباشد.در پناه حق.
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  4. KATAYUN نوشته است: سلام دوستان . من 6 ماهه ازدواج کردم . البته پدرم به خاطر علاقه زیادی که همیشه به من اسیب رسونده و هیچ وقت نتونستم معنی دوست داشتن پدرم رو بفهمم به سختی با ازدواجمم موافقت کرد چون نتونست هیچ عیبی در شوهرم پیدا کنه درضمن اشنایی من و شوهرم هم کاملا رسمی بوده. پدرم به شوهرم حسادت میکنه میخواد من بیشتر به اون توجه داشته باشم تا همسرم .از طرفی شوهرم خیلی به من وابسته شده بیشتر وقتها دوست داره من پیشش باشم (ما ازدواج کردیم ولی هنوز خونه خودمون نرفتیم). هروقت هم میاد خونه ما بابام کنایه بهش میزنه .هر وقت هم من رو می بینه ازم گله میکنه. دیگه تحمل همسرم تموم شده چند روزیه خیلی غمگینه نمیدونم باید چیکار کنم بین پدرو همسرم گیر کردم خواهش میکنم من رو راهنمایی کنید من با خانواده شوهرم هیچ مشکلی ندارم ولی خانواده خودم من رو اذیت میکنن . راستی من بچه اول خونه ام به شدت مستقل حتی  از لحاظ مالی . وابستگی زیادی هم به خانواده ام ندارم . ]


    الهی! مادرتون در قید حیاتند!؟؟
    این بر می گرده به خودتون که بتونید رابطه بین خودتون و پدرتون و نیز خودتون و همسرتونو مدیریت کنید!
    حالا که این طوره و فکر می کنید حسودیشون میشه می تونید مثلا با همسر و پدرتون برید بیرون مثلا یه جایی شام بخورید، کنسرت برید، براشون کادو بخرید، یه وقت غذایی که دوست داشتند پختید برای ایشون ببرید و بگید به یاد شما هم بودم، کاری نکنید که فکر کنند کاملا به شوهرتون توجه دارید.
    بعد توی یه فرصت مناسب بدون اینکه باعث دل شکستکیشون بشید بهش بگید که می دونید چقدر براش مهمید و می خواد زندگی دختری که انقدر مجبوب پدره خراب بشه و از هم بپاشه، و اینکه هرکس جای خودش رو داره، پدر مادر جای خودش همسر و بچه جای خودش،
    به همسرتون هم بگید یه زمان بده هم به شما هم به پدر، به هر حال این موارد با گذشت زمان حل میشه،  
    کتایون خانم مطمئن باشید در این مورد و موارد مشابه فقط صبوری و حساس نکردن طرفین می تونه کار ساز باشه و خودتون باید به خودتون کمک کنید...
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  5. سلام خانمي

    وقتي پستت رو خوندم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم!!!! چون منم عين تو ام

    پدري دارم كه حدو مرز علاقه اش به من نامحدوده و وقتي من ازدواج كردم از شدت ناراحتي و فكر 2 تا رگ قلبش گرفت.من برعكس تو با شوهرم از قبل آشنا بودم و پدرم متوجه علاقه ما شد اما جالب اينجاست كه با اينكه خيلي ميتونست به شوهرم گير بده اما گفت چون تو دوستش داري منم قبولش ميكنم....
    بعد از اينكه عقد كردم تازه شروع داستان بود هر وقت با شوهرم بيرون ميرفتم محال بود موقعي كه به خونه بر ميگردم(زمان عقد) كنايه نشنوم اما ميدونستم كه واقعا تحمل يك مرد ديگه به عنوان شوهر براي پدرم سخته.اما شوهرم خيلي سريع قضيه رو درك كرد.واسه همين حساس نشد و گاها حتي به پدرم حق ميده
    تو راست ميگي اينجور دوست داشتن ها ادم رو اذيت ميكنه اما يك كم خوب و دقيق تر نگاه كن...اين دوست داشتن ضمانت خوشبخت بودنته
    من از هيچي نميترسم..نميترسم كه خدايي نكرده تو زندگي زناشوييم مشكلي پيش بياد چون ميدونم بعد از خداوشوهرم پدرم مثل كوه پشت سرمه.همشه . همه جا از كمكش مطمئنم
    حتي شوهرم هم از اينكهاينقدر پدرم مارو دوست داره دلگرمي داره.چون اول راهه و داشتن كمك و تجربه هاي بابا قئت قلبه
    باور كن كمتر كسايي مثل من وتو خوش شانس هستن
    با حرف saghar15 مخالفم...با بابا اصلا صحبت نكن
    پدرها هيچوقت نميتونن با اين قضيه كنار بيان
    عزيزكم نكنه يك وقت از اينكه اينجوري دوست داره معترض بشي قلبش ميشكنه
    با شوهرت حرف بزن.بگذار واسه اين عشق پدر فرزندي اونم ارزش قايل بشه
    اين عشق و دوشت داشتن بابا رو كمرنگ نكن جلوش.بلكه با غرور ازش حرف بزن
    به شوهرت اطمينان بده كه اين دوتا عشق جايگاه متفاوتي تو زندگيت دارن
    صبور باش.بابا ها اين جور مواقع ممكنه حرفهايي بزنن كه از ديد من و تو دخالته
    ممكنه به همشرهامون چيزهايي بگن كه از ديد من و تو خرد كردن شخصيته اما نيست.صبور باش و اينها رو واسه شوهرت توضيح بده
    من اين شرايط رو دارم و چون همسرم بابا رو درك ميكنه مشكلي ندارم بلكه پر از اطمينان و ارامش خاطرم....

    موفق باشي
     
    تشکر شده توسط : 6 کاربر
  6. KATAYUN نوشته است: سلام دوستان . من 6 ماهه ازدواج کردم . البته پدرم به خاطر علاقه زیادی که همیشه به من اسیب رسونده و هیچ وقت نتونستم معنی دوست داشتن پدرم رو بفهمم به سختی با ازدواجمم موافقت کرد چون نتونست هیچ عیبی در شوهرم پیدا کنه درضمن اشنایی من و شوهرم هم کاملا رسمی بوده. پدرم به شوهرم حسادت میکنه میخواد من بیشتر به اون توجه داشته باشم تا همسرم .از طرفی شوهرم خیلی به من وابسته شده بیشتر وقتها دوست داره من پیشش باشم (ما ازدواج کردیم ولی هنوز خونه خودمون نرفتیم). هروقت هم میاد خونه ما بابام کنایه بهش میزنه .هر وقت هم من رو می بینه ازم گله میکنه. دیگه تحمل همسرم تموم شده چند روزیه خیلی غمگینه نمیدونم باید چیکار کنم بین پدرو همسرم گیر کردم خواهش میکنم من رو راهنمایی کنید من با خانواده شوهرم هیچ مشکلی ندارم ولی خانواده خودم من رو اذیت میکنن . راستی من بچه اول خونه ام به شدت مستقل حتی  از لحاظ مالی . وابستگی زیادی هم به خانواده ام ندارم . ]

    دوست عزیزم.من به این سوال شما روانشناسانه جواب نمیدم چون تخصصی ندارم اما تجربی بهتون جولب میدم.
    شما در این مورد هیچوقت با پدرتون صحبت نکردید؟شاید حساسیت پدرتون روی شما بر میگرده به دورانی که یادآور خاطراتی خاص باشه.مطمئن باشید که پدرتونم داره از این مسئله رنج میبره.من پیشنهاد میکنم از مادرتون هم کمک بگیرید.براش از مشکلتون بگید و دنبال دلیل باشید.در هر صورت نمیشه که پدر و مادر رو از خودمون جدا کنیم اما میتونیم کمی فاصله رو افزایش بدیم.با همسرتون صحبت کنید.سعی کنید تا زمانی که در خانه پدریتون هستید،در محیط خانه کمتر توجهات خاص به همسرتون داشته باشید البته از قبل با همسرتون هماهنگ کنید.این مشکل زمانی که شما کاملاً مستقل بشید حل میشه.خانه ای دورتر از خانه پدری بگیرید و سعی نکنید با تعریف از همسرتون به حساسیت پدرتون دامن بزنید.بذارید یه مثال ساده بزنم.وقتی سنگی رو توی آب پرت میکنید،دایره های زیادی ایجاد میشه که مسلماً در پی دایره کوچکتر یعنی دایره اول به وجود اومده.همینطور که دور میشه دایره ها بزرگتر و کمرنگ تر میشه.دایره اول شما و همسرتونیت و دایره های بعدی فرزندان،خانواده ها،اقوام و... هستند.شما تلاش کنید که دایره اول رو حفظ کنید چون از همه مهمتره.پس نذارید دایره های دیگه روی زندگیتون اثر بذاره.این به معنای مقابله با دایره های دیگه نیست به معنای محافظت در برابر اوناست.پس نگید بین پدرم و همسرم موندم.شما الان دیگه بخش اعظم و جودتون به کس دیگه ای تعلق داره.با حفظ احترام وتلاش برای کم کردن حساسیت  پدر،خیلی زیاد هوای همسرتون رو داشته باشید و نذارید روزی برسه که پشیمون بشید.پس با همکاری همسرتون و افزایش محبت به همسرتون در خارج از خانه خودتون این خلأ رو جبران کنید.ناامید نشید.به خدا توکل کنید.موفق باشید.
     
  7. دوست عزیزاولابه شما توصیه میکنم درارتباط بین مردهاباهم شما نقش همسر برای شوهرتان ودختریک خانواده رابیشترایفاکنید (کمی سخته وبعضی جاها باهم تعارض هم دارن ولی باگذشت زمان مهارت لازم روبدست میارین نگران نباشین)نه نقش اصلاح کننده بین پدر وشوهرتان چون اگه جانب هرکدوم روبگیری مطمئنابا دفاع ویا اختلاف بادیگری متهم میشی پس قدرجایگاه خودتو بدون درسته ازرفتار پدرت ناراحتی ولی اون یه پدره ونمیتونه دختر دسته گلشو یه دفعه بده دست کسی دیگه (ازطرز رفتارپدرت به این نتیجه میرسیم شاید خیلی پدرها اینطوری هم فکرنمیکنن)پس کمی به پدرت حق بده ولی درکنارش هم میتونی توی یه محیط صمیمی اون دلگرمی وعلاقه ات رو به همسرت ثابت کنی اگه شوهرت بخواد توی روابط باپدرت افراط کنه ممکنه اختلافات بیشتربشه اگه به اینجارسیدی که شوهرت داره راه رواشتباه میره اونوقت دست به کار شو شوهرت باید قابلیتهای یه داماد نمونه رو به پدرت اثبات کنه تابتونه اطمینان پدرتو برای اینکه مردزندگیه بدست بیاره اگه اوضاع ازاین وخیمتربشه میتونی ازمادرت توی یه محیطی که فقط دوتایتون هستین مشورت بگیرین درهرصورت اون پدرتو بهترازشمامیشناسه پس توی این مورد اول اجازه بده پدرت وشوهرت خودشون ارتباط شونو نزدیک کنن ووظیفه ی شما فقط صبره وگذرزمان توصیه ی آخرم اینه هیچوقت به خاطر شوهرت خانواده اتو رو رهانکن وهیچوقت هم به خاطر پدرت شوهرتو محکوم نکن چون درهردو صورت توافرادیو ازدست میدی که توی زندگی بهشون نیازهای زیادی پیدا میکنی شوهرت هم باید صبوری به خرج بده وبیشتر روی تواناییهای خودشواحترام به پدرت بیشترکارکنه ویادت باشه  حریم پدر- فرزندی حفظ بشه وتموم سعیت روی ایجاد یه جو خانوادگی یکرنگ وصادق باشه/پایدارباشین
     
    تشکر شده توسط : 2 کاربر
  8. درسته من با  lili  موافقم.اشتباه من رو در مورد صحبت با پدرت بذار به حساب سنم و  به قول بقيه جسور بودن و لجبازى والبته بى تجربگى!
    به اين فكر نكردم كه با اين كار پدرت رو ناراحت ميكنى و غرورشو از بين مى برى.
    هركسى تو زندگى جايگاه خودشو داره و تو بايد حفظشون كنى.
    ديگه با بقيه ى حرفام موافقم!
    دل هيچكدومشون رو نشكون و سعى كن انقدر به هم نزديكشون كنى كه هم حس پدرت در مورد اون عوض بشه و هم همسرت با پدرت راحت بشه و اين مسئله حل بشه.
    پدرت هم در وضعيت سختى قرار داره و فكر ميكنم نهايت كنترل رو رو خودش داره كه فقط گوشه و كنايه ميزنه ،اين كه ازش جدا بشى براش خيلى سخته.
    با رفتارت كنترل زندگيتو در دست بگيرو همه رو مثل قطعات پازل در كنار هم قرار بده و سازگار كن.
    بازم متاسفم به خاطر حرفم.
    موفق باشى.
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  9. سلام
    روی یک تجربه شخصی خیلی بده قدیمی بهت توصیه می کنم از همین ابتدای کار تحت نظر یک مشاور مجرب مشکلت رو حل کنی اگر ابتدای استارت زندگی حل نشه تا آخر میمونه و با اتفاقات جدید مثل بارداری،مسافرت و... به مراتب بدتر میشه
    یادتون باشه حسادت زنها بده ولی حسادت مردها کشندست
     
  10. سلام
    به نظر من این یه چیز طبیعی هستش مثلا پدر من وقتی خواهرم ازدواج کرد همون اوایل همه احساس میکردن که حسودیش میشه  و واقعا هم همینطور بود ببین اگه شما مادرتون در قید حیات باشن خوب با مادرت صحبت کن و ازش کمک بخواه اما اگه خدایی نا کرده مادرتون در قید حیات نیستند خوب این وظیفه گردن شما هست ببین کدوم از این دو یعنی شوهرتون و پدرتون کدام منطقی تر رفتار میکنند اگه شوهرت منطقی تره بهش بگو مثلا من به ظاهر جلوی شما به پدرم زیاد توجه میکنم تا مشکل حل بشه و سعی کن طوری بهش بفهمونی و کاری کنی که زیاد هم حالا همسرت احساس خود کم بینی نکنه اگه پدرت منطقی تر هستش باز همین کارا بکن و در ضمن میتونی نقش بازی کنی مثلا جلوی پدرت مثلا بگو که شوهرت از فلان اخلاق پدرت تعریف میکنه و خلاصه از طرف شوهرت یه چیزایی بگو که پدرت دلگرم بشه و از طرفی با شوهرت هم همین کارا بکن اینجوری هر دو به هم دلگرم میشن شاید با خودت بگی یعنی دروغ بگم باور کن این دروغ نیست و باعث میشه مشکلت حل بشه اینو یه روانشناس که در مورد ازدواج میحرفید به ما گفت امیدوارم تونسته باشم کمکی کنم
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  11. سلام دوست عزیز
    این مشکل خیلی از دخترها دارن شما بهتره یه تعادل در رفتارتون نسبت به پدر و شو هرتون برقرار کنین و با تجه به تجربه هایی که دارم تا زمانی که زندگی مستقلی را با شو هرتون شروع نکنین مشکلتون حل نمیشه پس سعی کنین هر چه زودتر برید خونه ی خودتون
     
  12. دوست عزيز من اصلا نگران نباش و  توجه داشته باش به اينكه عكس العمل پدر شما يك جور هايي در همه پدر ها و مرد ها هست و شايد من هم اگه دخترم ازدواج كنه از اين كارها انجام بدهم (البته كارايشان را تائيد نمي كنم )
    به هر حال تا زمانيكه تو يك خونه نرفتيد سعي كنيد كمتر جلوي چشم بابا آفتابي بشيد چون به همان دليلي كه گفتم اين حسادت بين بيشتر بابا ها هست پس با دونستن اينكه اين موضوع غير عمدي هست ديدگاه بهتري خواهيد داشت و كمتر ناراحت مي شويد .
    من پيشنهاد مي كنم احترام بابا را حفظ كنيد تا انشاال.. بريد تو خونه خودتون.
    موفق باشد
     
  13. دوست عزیز
    من هم زمانی که خواهرم ازدواج کرد نسبت به شوهرش داشتم و به اون حسودی می کردم.بهتره شما در ابتدا زمانی که همسرتون به خونه میان کاری نکنید که پدرتون حساس بشن و ایشون رو هم در نظر بگیریر.بالاخره برای ایشون هم سخته که یه عمر شما رو بزرگ کرده بعد الان شما رو از دست میده و احساس کنه که دیگه براش مهم نیستسد.برا تولد بگیرید.شام دعوتش کنید در کل یه جوری بهش ثابت کنید که ازدواج شما باعث کم توجهی شما به ایشون نشده
    موفق باشید
     
  14. با سلام
    دوست گرامی ، ضمن تایید اظهارات دوستان مخصوصاً سرکار خانمها مرجان و صدای آشنا ، بنا به تجربه،چند نکته رو توضیح میدم! اصولاً مرد  و یا زنهای حساس ،بدلیل حساس بودنشون و احیاناً کم محلی همسرشون این کمبود رو با فرزندانشون تقسیم میکنند! و خودشونو شریک و بهتر بگم مالک بچه هاشون میدونند لذا این موضوع باعث معضلاتی از این دست میشه که قطعاً با گذشت زمان و زیرکی زوجین ،برطرف خواهد شد!ولی چند پیشنهاد:
    1- اگر مادر تون در قید حیات هستند( که انشالله هستند و دعا میکنیم سلامت و شاد باشند) میتونید باهاشون موضوع رو در میون بزارید و ازشون بخواهید تا با مهر و توجه بیشتر به ایشون پدرتونو به خودشون متمایل تر بکنند ،و به مرور زمان و مستقل شدن شما معضل حل بشه!
    2- اگر خدای ناکرده (دعا میکنیم این گفته ما درست نباشه ) مادرتون در قید حیات نیستند! اینجاست که باید شما ایثار کنید،یعنی با زیرکی و درایت ، هم طرف همسرتونو داشته باشید و هم طرف پدرتونو!!
    میدونم که خیلی سخته ولی شدنی است!! در اینجا  پیشنهاد میکنم بیشتر با همسرتون صحبت کنید چون جوانتر و با صبر و تحمل بیشتر ی بوده و نسبت به افرادی مانند پدر شما بیشتر قابل انعطاف میباشد!
    و...
    در پایان تاکید مینمایم که این موارد گذرا بوده و تنها صبر و حوصله است که موجبات رفع آن را پدید خواهد آورد.
    موفق باشید.
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
  15. دوست عزیزم عقیده من اینه که وقتی کسی ازدواج میکنه همیشه و در همه شرایط اول باید همسرشو در الویت قرار بده چون همسرش شریکه زندگیشه.و به این هم معتقدم که احترام به پدر و مادر واجبه.به نظر من از شوهرتون درخواست کنید که به پدرتون نزدیکتر بشن و محبت های زیادی به ایشون بکنند . دنیا رو چه دیدی شاید یه روزی همسرتون از شما هم برای پدرتون عزیزتر بشن.سعی کنید هم احساستون رو تو عمل و هم به صورت زبانی(بیان احساسات) به پدرتون نشون بدید و ار همسرتون بخواین که تو این راه کمکتون کنه.
    براتون آرزوی موفقیت می کنم.
     
    تشکر شده توسط : 1 کاربر
تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
صفحه 1 از 2
رفتن به صفحه 1   


پرش به:  

شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB ©



Forums ©

.: مسئوليت مطالب، تبليغات و محصولات ديگر سايتها به عهده خودشان است :.
.:: برداشت از مطالب اين سايت فقط با کسب مجوز از مدیریت و با ذکر مبنع و آدرس به صورت لینک بلامانع است ::.
.::: کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر رهام صادقی بوده و هرگونه سواستفاده از آن طبق ماده 12 قانون جرایم رایانه ای قابل پیگیری است :::.


ارسال ایمیل به دکتر رهام صادقی


مدت زمان ایجاد صفحه : 0.41 ثانیه (99)